مرا به دانش ، آز است و او بىنياز . در اين گوهردان سه مرواريد خوشاب « 1 » درخشان است كه يكى از آنها سفته و ديگرى نيم سفته است و ديگرى هرگز آهن را به خود نديده است . چون داناى رومى اين سخن را بشنيد ، كليد را بيآورد . انوشيروان نگاه كرد و ديد كه درون آن گوهردان ، پردهء پرنيانى هست و سه گوهر همچنان كه آن داناى ايران بگفت ، در آن پرده نهان است . نخستين گوهر ، سفته و ديگر نيم سفته و سديگر نابسوده بود . همهء موبدان با ديدن اين كار آفرين خواندند و بر آن بزرگمهر دانشمند گوهر بيافشاندند . شاهنشاه - كه رخسارش پر از چين شده بود - دهان بزرگمهر را پر از مرواريد خوشاب ساخت . دل شاه از براى آن كار گذشته تنگ گشت و بر خود بپيچيد و رخسارش پر از اخم شد . با خود انديشيد كه چرا پس از مِهر و راستكارىاى كه از بزرگمهر ديد ، با او آن همه ناراستكارى كرد . چون بزرگمهر دانا رخسار شاه را پژمرده و روانش را دردمند يافت ، آن راز را آشكار كرد و در بارهء گذشته با خسرو سخن راند و همهء كار آن بازوبند و مرغ سياه و خواب شاه و انديشهء خودش را براى او بگفت . سپس به شاه گفت : اينك بدان كه اين سرنوشت بود و پشيمانى و درد سودى ندارد . چون خواست آسمان ، چه بد و چه نيك بيآيد ، ديگر شاه و موبد و بزرگمهر يكى خواهند بود . آن تخمى كه يزدان در اختر ما بكاشت ، همان سرنوشت ماست . اكنون دل شاه انوشيروان ، شاد و هميشه از درد و اندوه آزاد بادا . شاه هر چند كه سرافراز باشد ، باز هم با دستور است كه دلآراى مىگردد . كار شاه تنها شكار و رزم و يا شادى و بخشش و دادگرى و بزم است و بايد بداند كه شاهان پيشين چه كردند و خودش نيز چنان كند . و اين تنها دستور است كه بايد براى آكندن گنج و كار سپاه و دادخواهان و هر آزار و گفتارى دل و جان خود را در رنج بدارد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 402
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٠٢
هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 362 - 361 مجمل التواريخ و القصص ، ص 76 - 75 .