تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
بيآزرده است ، ازو پوزش بخواست . سپس در بارهء كار روم و قيصر زبان بگشود و كار آن گوهردان و بند را ياد بكرد . بزرگمهر كه چنين شنيد ، به آن شاه گيتى گفت : تا خورشيد از آسمان بتابد ، تو نيز تابان باشى ، بدان كه بايد انجمنى از خردمندان و آن فرستادهء قيصر و موبدان بسازى و آن گوهردان در پيش شاه و ديگر بزرگان راهجوى گذاشته شود . آنگاه من به نيروى يزدانى كه انديشه بداد و راستى را پيشهء روان من ساخت ، بىآن كه به آن گوهردان و بند دست ببرم ، مىگويم كه درون آن چيست . چرا كه اگر چه چشمم تيره شد ، ليك دلم روشن است و جوشنى از دانش بر روان دارم . شهريار ايران از شنيدن گفتار او شاد گشت و دلش بسان گلهاى بهارى شد . ديگر پشت شاه از آن همه انديشه راست گشت و آن فرستاده و گوهردان را به پيش خود خواند . موبدان و خردمندان و دانشمندان بسيارى را نيز بيآورد و در آنجا بنشاند . سپس آن فرستاده را به نزد خود خواند و به دو گفت : اينك پيامت را بگذار و پاسخ آن را بخواه . رومى كه چنين شنيد ، زبان بگشود و همهء آن سخنان قيصر را ياد بكرد . از سوى قيصر به دو گفت : همانا كه شاه پيروز جنگ بايد خِرد و دانش و آبروى نيز داشته باشد . تو را فرّ و شكوه شاهى و بزرگى و دانايى و نيرو هست . موبدان خردمند راهجوى و پهلوانان پر منش شاهجوى نيز همگى بر درگاه تو هستند و يا در گيتى نيكخواه تو مىباشند . اينك اگر آن سركشان بيدار دل ، اين گوهردان و بند و مُهر و نشان آن را ببينند و به روشنى بگويند كه چه چيزى در آن نهان است كه با خِرد يار مىباشد ، ما نيز باژ و ساو مىفرستيم . ليك اگر در اين كار فرو بمانند ، ديگر از اين سرزمين ما باژ نخواهيد . چون بزرگمهر دانا آن سخن فرستاده را بشنيد ، زبان به آفرين بگشود و گفت : همواره شاه گيتى ، شاه و سخندان و با بخت همراه باد . خداوند خورشيد و ماه را سپاسگزارم كه روان را به سوى دانش راهنماست و همهء آشكار و پنهان را مىداند .