تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
يك گوهردان - كه با بندى استوار بسته شده بود - به پيش شاه ايران بفرستاد و به دو گفت : اى شاه دلاوران و خردمندان ، همانا كه تو را موبدان پاك دل فراوانى هست . پس بىاين كه به اين گوهردان و بند آن دست ببريد ، بگوييد كه چه چيزى درون آن نهفته است . اگر راست بگوييد ، باژ و هر چيز ديگرى كه آيين ما باشد ، برايتان مىفرستيم . ليك اگر دل موبد تيز هوش شما در برابر اين دانش ناتوان بماند ، ديگر شاه ايران نبايد از ما باژ بخواهد و به اين پادشاهى ما سپاه براند . چون فرستاده به پيش انوشيروان رسيد ، پيام قيصر را به دو بداد و گفت : اكنون پاسخى را كه مىخواهى ، بده . شاه گيتى كه چنين شنيد ، به آن فرستاده گفت : اين نيز از يزدان پنهان نباشد . پس با فرّ يزدان ، من همهء مردان پاكيزه انديش را مىآورم و اين كار را بجاى مىآورم . ليك تو يك هفته را در اينجا به شادى بمان . و با رامش ، دلآراى و آزاد باش . آنگاه انوشيروان در آن كار خيره بماند و همهء بزرگان و فرزانگان را به پيش خود بخواند . هر يك به گونه‌اى در آن نگاه كردند تا مگر چارهء آن بند را بسازند . ليك چون هر موبدى به آن گوهردان و بند بىكليد آن نگاه كرد ، سرانجام همگى به نادانى خويش خستو شدند . چون آن انجمن از آن كار ناتوان گشتند ، دل انوشيروان شاه اندوهگين شد و پيوسته مىگفت : همانا كه اين بزرگمهر است كه مىتواند با انديشهء خود اين راز آسمانى را بيابد . سرانجام چون شاهنشاه از آن همه انديشه در رنج افتاد ، به گنجور بفرمود تا يك دست جامه از گنج بيآورد و با اسپ برگزيدهء زين كرده‌اى به نزد بزرگمهر دانا فرستاد و گفت : اينك آن رنجى را كه ديدى ، بايد نهان سازى . روزگار چنين سرنوشتى بيآورد كه از سوى ما بر تو گزندهايى رسد . ليك بدان كه آن زبان تو بود كه مغز مرا تيز كرد و همانا كه با آن كار با تن خود ستيز كردى . اكنون به ناگزير برايم كارى پيش آمده كه دل مرد پير از آن خسته مىگردد . قيصر روم يك گوهردان زرّينى را كه سرش را خشك كرده و بند و مُهرى از مشك بر آن نهاده‌اند ، به همراه موبد نامبردارى از آن سرزمين بفرستاده است و آن فرستاده مىگويد كه سالار روم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 399 | حكيم أبو القاسم الفردوسي