گفت : اين راز را آشكار سازيد و بايد فرزانگان بگويند كه چه چيزى در ميان اين گوهردان است . من كه چنين شنيدم ، در دل گفتم : براستى كه تنها جان بزرگمهر است كه مىتواند اين راز پوشيده چهر را ببيند .
بزرگمهر كه اين سخن را بشنيد ، دلش از آن رنج و دردهاى كهن ، نو شد و از زندان بيآمد و سر و تن خود را بشست و نخست به پيشگاه داور گيهان آمد . بزرگمهر بىگناه از آزار شاه خشمگين ، هراسان بود . پس آن شب تيره و روز را از براى پيام شاه بيدار بماند . چون روز فرا رسيد و خورشيد بر آسمان درخشيدن گرفت ، بزرگمهر به اختر نگاه كرد و چشم دل را با آب خِرد بشست . آنگاه مرد استوارى را از ميان دانايان بجست و به دو گفت : چشم من از براى آن رنجها تيره گشته است . پس تو بنگر و ببين كه چه كسى مىآيد . هيچ مترس و نام او را بخواه . بدين سان بزرگمهر از خانه به راه آمد . در همان هنگام زن خوبچهرى بيآمد . آن خردمند بينا به بزرگمهر دانا آنچه را كه نمىتوانست ببيند ، بگفت . آنگاه بزرگمهر به آن مرد گفت : بپرس كه آيا اين ماهروى ، شوهر دارد يا نه ؟ زن پاك دامن به آن مرد گفت كه هم شوى دارد و هم باردار است .
چون بزرگمهر دانا گفتار زن را بشنيد ، بر آن اسپ راهوار بجنبيد . در همان هنگام زن ديگرى پديدار شد . چون مرد او را بديد ، از او بپرسيد كه : اى زن ، آيا تو را بچّه و شوهر هست و يا اين كه تنها يك تن هستى و باد در دست دارى ؟ زن گفت : اگر بچّه ندارم ، ليك مرا شوهر هست . پس چون پاسخ را شنيدى ، ديگر در كنار من مايست .
همانگاه سديگر زن نيز بيآمد . آن نيكخواه كه زن را بديد ، به كنار او آمد و گفت : اى خوبرخ ، بگوى كه آيا چه كسى با اين خراميدن و ناز تو همساز تو مىباشد ؟ زن به دو گفت : مرا هرگز شوهرى نبوده است و نمىخواهم كه هيچ شوهرى روى مرا ببيند .
اينك بنگر كه چون بزرگمهر اين سخن را بشنيد ، چه انديشهاى بكرد . دژم به سوى شاه بتاخت . چون او را به نزديك شاه بردند ، شاه بفرمود تا او را به نزديك تخت بيآورند . دل خسرو از اين كه ديگر چشمان بزرگمهر دانا را بينا نديد ، سخت اندوهگين گشت و پيوسته آه سرد از جگر بركشيد و از اين كه او را كه بىگناه بوده ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 400
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٠٠