تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
خودكامه شنيده بود ، به دو بداد . بزرگمهر به آن مرد جوان گفت : روزم از روز انوشيروان بهتر است . چون مرد بازگشت و آن پاسخ را بيآورد ، روى شاه از شنيدن آن گفتار زرد شد . پس مرد راستگويى را از ايوان خود برگزيد كه گفتار آن دانا را بشنود . يك دژخيم شمشيرزن نيز به همراه آن فرستاده روان كرد و به او گفت : به پيش آن بدتن بدبخت برو و او را بگوى كه : يا پاسخى با رنگ و بوى بده ، و گرنه اين دژخيم با تيغ تيز خود رستاخيزى برايت به پا مىسازد . چرا كه گفته‌اى اين زندان و ميخ و بند و چاه تاريك از تخت شاه بهتر است . فرستاده كه چنين شنيد ، به پيش بزرگمهر دويد و آن سخنان انوشيروان را به او بگفت . بزرگمهر با شنيدن آن سخنان به آن مرد پاك دل گفت : بدان كه هرگز بخت به ما چهره ننمود . هيچ چيز پايدار نخواهد ماند و بىگمان هر نيك و بدى بسر خواهد آمد . پس چه با گنج و تخت باشيم و چه با رنج سخت ، سرانجام به ناكام از اين سرا درمىگذريم . گذشتن از سختيها آسان است ، ليك اين دل تاج داران است كه هراسان مىباشد . خردمند و دژخيم كه چنين شنيدند ، به پيش شاه گردنفراز بازگشتند و آنچه را شنيده بودند ، به شهريار بگفتند . شاه از روزگار بد بترسيد . پس بزرگمهر را به دستورى آن راهنماى پاك دل از آن جاى تنگ به ايوان بردند . روزگارى بر اين بگذشت و رخسار بزرگمهر پر از چين گشت . دلش تنگ و باريك شد و چشمانش نيز از انديشه تاريك گشت . پس چون گنج او با آن همه رنج برابر نبود ، از آن درد و اندوه فرسوده شد . فرستادن قيصر ، گوهردان سربسته و رهايى يافتن بزرگمهر به گفتن راز آن در همان روزگاران بود كه قيصر فرستاده‌اى را به همراه پيشكش و نامه و بشار و