بيآورد و به آرامى بر روى دست آن دانا بريخت . بزرگمهر به او گفت : اين بار به هنگام شستن دست ، هيچ با او تندى مجوى و چون او لب را با بوى خوش مِى بيآلايد ، تو همچنان به نرمى بر دست او آب بريز . دل ريدك از شنيدن اين سخن پر از انديشه گشت . چون بار ديگر تشت بنهاد ، همچنان كه بزرگمهر دانا به او گفته بود ، آب را نه چندان نرم و نه پر شتاب ريخت . شاه كه چنين ديد ، به دو گفت : اى فزاينده مهر ، چه كسى به تو گفت كه اين گونه كنى ؟ مرد گفت : بزرگمهر مرا به اين دانش راهنما گشت تا شاه اين كار را از من ببيند . انوشيروان به دو گفت : به پيش آن دانا برو و او را بگوى كه چرا با آن جاه نامور و آن آبروى و برترى ، اين كمترى را برگزيدى ؟ ريدك كه اين سخن را بشنيد ، تند و خستهروان به پيش خال « 1 » خود دويد و آنچه را كه از شاه شنيده بود ، با او گفت . بزرگمهر در پاسخ او گفت : جاى من از جاى آن شاه گيتى ، در آشكار و نهان بسيار بهتر است . ريدك به نزد شاه بازگشت و آن پاسخ را بداد و بسيار در بارهء روزگار بزرگمهر براى شاه سخن گفت . شاه از شنيدن آن پاسخ ، فراوان برآشفت و بزرگمهر را در چاه تاريكى بند فرمود . بار ديگر از آن پيش كار پرسيد : آيا آن كم خِرد روزگار خود را چگونه مىگذراند ؟ فرستاده گريان به پيش بزرگمهر آمد و آن سخنان را به او بگفت . بزرگمهر به آن نيكخواه گفت : روز من از روز شاه آسانتر است . فرستاده همچون باد برگشت و همهء آن پاسخ را به نزد شاه ياد بكرد . شاه از شنيدن آن پاسخ برآشفت و همچون پلنگى گشت . پس بفرمود تا تنور تنگى از آهن بسازند و پيرامونش پيكان و ميخ بگذارند و سر آن را نيز با بندهاى آهنين بپوشانند . بدين گونه بزرگمهر نه روز ، آرام داشت و نه شب ، جاى خواب . تنش پر از سختى و دلش پر از شتاب بود . چهارمين بار انوشيروان به آن پيش كار گفت : پيام مرا به پيش او ببر و پاسخ او را برايم بيآور . به او بگوى كه : اكنون كه پيراهنى از ميخ بر تنت آمده ، تن خود را چگونه مىبينى ؟ ريدك به نزد بزرگمهر آمد و آن پيامى را كه از آن مهتر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 397
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٧
هامش
( 1 ) - خال به پارسى به معناى دايى است .