و او را بديد كه آن چنان لب به دندان مىگزد ، به بازويش نگاه كرد و آن گوهر را نديد و هيچ آشنايى را نيز از سپاهيان نيافت . گمان كرد كه بزرگمهر در آن هنگام كه او در خواب بود ، شتابان آن را ازو ربوده است . پس به دو گفت : اى سگ ، چه كسى به تو گفت كه پالايش سرشت « 1 » را مىتوان نهفت ؟ من [ به شكيبايى و آرامى ] اورمزد و بهمن نيستم « 2 » . تنم از خاك و باد و آتش سرشته شده است . شاه بدين گونه چندى ناسزا بگفت . ليك از بزرگمهر هيچ بجز آه سرد نديد . بزرگمهر از كار شاه و روزگار بر جاى خود بپژمرد ، زيرا نشانهء نشيب را بسيار زود بديد . پس آن خردمند از ترس خاموش بماند . گرداگرد آن مرغزار پر از سپاهيان بود و شهريار ميان آن مرغزار بود . پس خسرو با خشم بر اسپ سوار شد و تا پيش در كاخ رسيد به هيچكس ننگريست . در سراسر آن راه با بزرگمهر دانا هيچ سخنى نگفت و چون به كاخ رسيد ، از اسپ فرود آمد و چندى به زير لب از خشم زمزمه كرد . آنگاه بفرمود تا بزرگمهر را در آن كاخ زندانى سازند . بدين سان بزرگمهر در آن كاخ زندانى گشت و چهرهء پر اخم روزگار را بديد . يكى از خويشان جوان و دلير بزرگمهر از نوكران انوشيروان شاه بود و شب و روز را در آن كاخ مىگذرانيد و در سخن گفتن با شاه گستاخ بود . روزى بزرگمهر از آن پروردهء شاه خورشيدچهر پرسيد كه : او را چگونه پرستش مىكنى ؟ بيآموز تا در اين راه بيشتر بكوشى . ريدك به دو گفت : اى سر موبدان ، امروز انوشيروان چنان با بدى به سوى من روى كرد كه گفتم ديگر روزگارم بسر آمد . من همچنان كه آيين خودم بود ، آب روشن را بر دست او بريختم . ليك چون شاه از پيش خوان برفت ، آن آب را بر زمين بريختم . شاه كه چنين ديد ، با من تند شد و از براى آن ، آفتابه در دست من سست گشت و از دستم بيفتاد . بزرگمهر دانشمند كه چنين شنيد ، به دو گفت : برخيز و آب بيآور و همچنان كه بر دست او مىريزى ، بر دست من نيز بريز . مرد جوان آب گرم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 396
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٦
هامش
( 1 ) - پالايش سرشت يا پالايش طبع به معنى دفع فضولات است .
( 2 ) - منظور اين است كه نمىتوانم بر آتش خشم خود غلبه كنم . بهمن نام فرشتهاى است كه تسكين خشم و قهر دهد و آتش غضب را فرو نشاند . برهان قاطع ، ماده بهمن .