تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١

اين كار ، يار باشد . بدين سان آن انجمن با دلى پر از انديشه و لبى پر از گفتگوى ، برزوى را نزد او بردند . چون برزوى سخنگوى به نزد او رسيد ، همهء آن رنجهاى خود را براى او ياد بكرد و در بارهء آن نوشته‌اى كه پديد آمد و سخنانى كه از كاردانان شنيد ، با او سخن راند . پير دانا كه چنين شنيد ، لب به سخن بگشود و از هر دانشى نزد برزوى ياد بكرد و گفت : بدان كه ما نيز از آن نوشته آگهى يافتيم و از براى اين آرزو تيز بشتافتيم . ليك چون آن همه رنج به بار ننشست ، به ناچار بايد سخن ديگرى بشنوى . پس آن گياه را همچون سخن بدان و دانش را همچون كوه كه همواره بدور از گروه مىباشد . تن مرده نيز به مانند مرد بىدانش است . زيرا كه نادان در هر جايى بىرامش مىباشد . بىگمان تن مرد به دانش زنده مىباشد . پس خوشا مرد پايندهء رنجبردار . اينك بدان كه در گنج شاه كراسه‌اى هست كه نيكخواهان آن را كليله مىخوانند . پس چون مردم از نادانى به ستوه آمدند ، آن گياه همچون كليله است و دانش به مانند آن كوه . اكنون چون آن را - كه به سوى دانش راهنماست - در گنج شاه بجويى ، خواهى يافت . برزوى كه اين سخن را بشنيد ، از او شاد گشت و همهء آن رنجها در پيش چشمش باد شد . پس بر او آفرين كرد و همچون آتش آن راه را بپيمود و به نزد شاه برفت . برزوى نيايش كنان به پيش راى آمد و گفت : تا هند بر جاى باشد ، تو نيز برجاى باشى . اى راى گسترده كام ، در گنج شاه كراسه‌اى با ارج و مُهر شده هست كه آن را به هندى كليله « 1 » مىنامند و آدمى را به سوى خِرد و دانش راهنماست . آن گياه به راه راز ، همين كليله است و بس . اينك مگر داور هند فريادرس من گردد و به گنجور خود فرمان بدهد تا آن را از گنج به من سپارد . جان راى از براى آن آرزو دژم گشت و بر خود بپيچيد و به برزوى گفت : از روزگار نخست تا كنون هرگز كسى اين را از ما نجسته است . ليك اگر شاه انوشيروان تن و روان مرا بخواهد ، هرچه باشد ، چه

هامش
( 1 ) - قسمتى از كليله و دمنهء اصلى هنوز در هندوستان به زبان سانسكريت موجود است و شامل پنج كتاب مىباشد كه آن را به زبان هندى ، پنجاتنترا ( يعنى پنج كتاب ) مىنامند . كليله و دمنه ، ص و مقدمه قريب .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 391 | حكيم أبو القاسم الفردوسي