مىخواست تا درگاه خود را با آن پزشكان و سخنگويان و دلاوران و خوابگزاران نام آور بيآرايد . در ميان ايشان مهتر نامورى بود كه بر هر سرى افسر بود . پزشكى سراينده و سخنجوى و پير به نام برزوى بود كه از هر دانشى بهره داشت و در گيتى پر آوازه بود .
روزى برزوى به هنگام بار به پيش آن شهريار نامور ايران آمد و گفت : اى شاه دانشپذير و دانشپژوه و يادگير ، من امروز در كراسهاى از هندوان با روشن روانى ديدم كه در آن نوشته بود كه در كوه هند گياهى درخشان همچون پرند رومى است كه چون راهنما آن را گرد آورد و بيآميزد و دانش خود را بر آن بجاى آورد ، آنگاه اگر آن را بر مرده بپاشى ، بىگمان مرده ، بىدرنگ سخن خواهد گفت . اكنون من به دستورى شهريار ايران اين راه دشوار را به آسانى بپيمايم و دانشمندان بسيارى را نيز راهنماى خود گردانم تا شايد اين شگفتى را بجاى آورم . براستى كه اگر تن مرده ، زنده گردد ، رواست چرا كه انوشيروان بر گيتى پادشاه مىباشد . شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين نخواهد بود ، مگر اين كه آن را بيآزماييم . اكنون اين نامهء مرا به پيش راى هند ببر و بتپرستان هندى را در اين كار به يارى خويش بخوان و از بخت بيدار نيز يارى بخواه . بدان كه از اين كار نو همهء گيتى در شگفت خواهند شد . چرا كه بايد رازى در نهان اين گفته باشد . هرچه مىبايد به نزديك راى ببر ، زيرا كه بىگمان بايد ازو راهنمايى بگيرى . آنگاه انوشيروان در گنج بگشود و چيزهايى كه در خور شاهان بود ، سيسد بار شتر از دينار و ديبا و خز و پرند و مُهر و افسر و مشك و خوشبوى بيآراست و به همراه برزوى براى راى هند بفرستاد .
برزوى از بارگاه انوشيروان به پيش راى آمد و نامه را بداد و سر بارها را در پيش او بگشود . چون راى نامهء شاه ايران را بخواند ، گفت : اى مرد پاكيزه انديش ، بدان كه گنج من از خسرو جدا نمىباشد و تن و سپاه و پادشاهى ما با خسرو يكى است .
براستى كه با آن دادگرى و فرّ و اورنگ شاه و آن روشنى بخت و دستگاه او شگفت نباشد اگر آن شاه گرانمايه ، مردگان را از خاك برآورد . اينك همهء برهمنانى كه در كوه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 389
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٩