هستند ، به همراه دستور فرخندهء بتپرست من و نيز گنج و گنجور پر مايهام از براى اين انديشه با تو خواهند بود . بد و نيك هندوستان در پيش تو است و بزرگى من در كم و بيش تو مىباشد . آنگاه براى برزوى جايى نامور چنان كه بايسته بود ، در نزديك راى بيآراستند و راى براى او افكندنى و خوردنى و پوششهاى نغز و گستردنى بفرستاد . برزوى آن شب را با موبدان و بزرگان قنّوج و خردمندان بگذرانيد .
چون روز درخشان از كوه سر برآورد و آن شمالهء خورشيد گيتىفروز پديدار گشت ، راى پزشكان دانا و دانشمندان را به نزد خود بخواند و بفرمود تا به پيش برزوى دانا بروند و همهء سخنانش را بشنوند . پس آن دانايان و همهء كسانى كه در كار پزشكى توانا بودند ، به پيش او برفتند . آنگاه چون برزوى به سوى كوه روى نهاد ، آن گروه پزشكان نيز با او برفتند . برزوى با آن دانشمندان راهنماى ، پياده همهء آن كوهساران را بپيمود و همه گونه گياهان تر و خشك و پژمرده و درخشندهاى كه ديد ، برگزيد و همه گونه از آن گياهان خشك و تر را با هم بسود و بر مرده بپاشيد . ليك يك مرده نيز از آن گياهان ، زنده نشد . همانا كه آن كيميا سست آمد . همهء آن كوهها را به زير پاى گذاشت ، ولى رنج او بار نداد . بدانست كه آن كار آن پادشاه هميشه زنده و ايزد و فرمانرواى جاويد است . دلش از شرمسارى در برابر شاه و نامداران و از براى آن رنج راه و آن خواستههايى كه با خود آورده بود ، جوشان گشت . از براى آن نوشته تنگ دل شد و با خود گفت : آن مرد بىدانش و سنگدل چرا بيهوده چيزى بر باد نوشت كه رنج و گفتار زشت ببار آورَد .
سپس برزوى به آن خردمندان گفت : اى خردمندان كارديده و ستوده ، آيا چه كسى را از خودتان داناتر مىشناسيد كه از اين انجمن نيز سر بر مىافرازد ؟ همهء آن انجمن در پاسخش گفتند : در اينجا دانايى كهن هست كه هم به سال و هم به خِرد از ما مهتر است و در دانش از همهء مهتران بهتر مىباشد . برزوى كه چنين شنيد ، به آن هندوان گفت : اى نامداران روشن روان ، پس بر اين رنجهايى كه تا كنون بردهايد ، اين را هم بيافزاييد و مرا به سوى او رهنمون گرديد تا شايد آن سخنگوى دانا و پير مرا در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 390
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٩٠