جاى بر او تنگ مىشد . سپس رخ و اسپ و فرزين و پيل و سپاه راه را بر شاه ببستند . شاه به سراسر آن چهار سوى بنگريست و سپاهيان را ديد كه اخم به ابروان آورده بودند و از چپ و راست و پيش و پس با آب و كَنده راه را بر او بسته بودند . سرانجام شاه از رنج و تشنگى مات شد و اين چنين از اين روزگار رها گشت . آرزوى گو - آن شاه آزادهء نيكخوى - از آن شطرنج ، نماياندن كار طلحند بود . مادر با دلى پر خون از درد طلحند شاه پيوسته به آن بازى نگاه مىكرد . شب و روز ، پر از درد و خشم نشسته و به آن بازى شطرنج چشم دوخته بود . همهء كام و انديشهاش به شطرنج بود و جانش از براى طلحند پر از رنج بود . هميشه خون مىگريست و تنها پزشك آن دردش ، شطرنج بود . بدين گونه هيچ نخورد و نخوابيد ، تا اين كه روزگارش بسر آمد « 1 » . چنين است كار جهان را نهاد * كزو گاه غمگين بوى گاه شاد اكنون اين داستان همچنان كه از گفتهء باستان بشنيدم ، بسر آمد و اين تختهء شطرنج از آن روزگار براى مردمان به يادگار بمانده است . داستان كليله و دمنه گفتار اندر آوردن برزوى كليله و دمنه را از هندوستان بنگر كه شادان برزين « 2 » آنگاه كه راز از نهفت بگشود ، از كار شاهنشاه انوشيروان - كه نامش پيوسته جوان بماناد - چه گفت : انوشيروان از هر دانشى ، موبدانى را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 388
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٨
هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 356 .
( 2 ) - يكى از راويان شاهنامه يا خداىنامه كه حكيم فردوسى بخشهايى از شاهنامه را از زبان او روايت كرده است .