مُهر و تخت و تاج و اسپ و گرز و تيغ ، مرا نخواهند ديد ، مگر اين كه اين سخن را برايت آشكار گردانم و دلت را از اين تندى ، پر از نرمى سازم . آنگاه خودت با روشن روانى خواهى ديد كه او به دست هيچكس كشته نشد .
كه يابد به گيتى رهايى ز مرگ * اگر جان بپوشد به پولاد ترگ
چو اين شمع رخشان فرو پژمرد * به مردى كسى يك نفس نشمرد
پس اگر آن هنگام كه اين كار را به تو بنمايانم ، باز هم رام نگردى ، سوگند به دادار دارنده كه تن خود را به آتش مىسوزانم و با اين كار جان بدانديش را شاد مىسازم .
چون مادر آن سخنان گو را بشنيد دريغش آمد كه آن جوان ، چنان برز و بالايى را در آتش دليرى خود بسوزاند . پس به دو گفت : اين راه را به من نشان بده كه طلحند شاه چگونه بر پشت پيل بمرد . باشد كه چون اين كار براى من آشكار گردد ، دل پر آتشم پر از نرمى شود .
گو كه چنين شنيد ، پر از درد به ايوان خود رفت و آن فرزانهء كارآزموده را به پيش خود بخواند . پس آنچه را كه با مادرش در پيش آتش بگفته بود ، با او بگفت . آنگاه گو به همراه آن مرد فرزانه بدور از گروه به سگالش بنشستند . فرزانهء نيكخو به دو گفت : ما همهء نامداران تيز هوش و راهجوى برنا و پير را از هر جا ، از كشمير و دنبر و مَرغ و ماى به اينجا بخوانيم و با ايشان در بارهء آن دريا و كَنده و رزمگاه سخن بگوييم .
باز شطرنج ساختن از بهر ما در طلحند
بدين سان گو سواران را به هر سو ، به جايى كه موبدى بود بفرستاد . ايشان نيز همگى به درگاه شاه و آن بارگاه نامور بيآمدند . شاه با آن هندوان و بزرگان دانا و روشن روان بنشست . سپس آن فرزانه براى ايشان روشن ساخت كه پيكار شاه و سپاهيان در آن رزمگاه چگونه بود . همه را در بارهء آن دريا و كَنده و آبگير براى آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 386
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٦