مىگذرانيد . چون سرانجام گَرد سپاه از آن راه برخاست ، ديدهبان بينا دل از آن ديدهگاه بنگريست . ديد كه درفش گو از بالا پديدار گشت و سپاهيانش را بر همهء كشور بگسترانيد . ديدهبان از دو كروه نگاه كرد تا شايد تاج و پيل طلحند را ببينند .
ليك طلحند از ميان آن سپاه پديدار نشد . پس سوارى را از آن ديدهگاه بفرستاد تا به مادر طلحند و گو بگويد كه : سپاه به اين سوى كوه آمد و گو به همراه همهء كسانى كه با او بودند ، بيآمد . ولى نه طلحند و پيل و درفشش پيدا است و نه آن نامداران زرّينه موزه .
مادر كه چنين شنيد ، خون بگريست و فراوان سرش را به ديوار زد . سپس چون به دو آگهى رسيد كه : ديگر آن فرّ شاهنشاهى تيره شد و طلحند بر روى زين بمرد و تخت شاهى را به گو سپرد ، مادر با سرى كه پر از خون بود ، به ايوان طلحند دويد و همهء جامههايش را بدريد و رخسار خود را بكند . آنگاه آن ايوان و گنج را به آتش كشيد و تاج و تخت بزرگى را بسوخت . سپس آتش بلندى برافروخت تا به آيين هندوان تن خود را در آن بسوزاند . چون از اين كار مادر به گو آگهى رسيد ، آن اسپ تيز روى خود را از جاى برانگيخت و بيآمد . و او را تنگ در برگرفت و همچنان كه خون مىگريست از او خواهش كرد كه : اى مادر مهربان ، به سخنم گوش بسپار و بدان كه ما از اين كارزار بىگناه هستيم . نه من و نه يارانم ، هيچكدام او را نكشتيم .
هيچيك از پهلوانان آن انجمن نيز هرگز گمان نمىكرد كه بتواند با او به درشتى سخن گويد . اينك بدان كه اين گردش اختر بد بود كه او را بكشت . مادر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى بدكنش ، آگاه باش كه از روزگار بر تو سرزنش خواهد آمد . نيكدلان از براى اين كه برادرت را از پِى تاج و تخت بكشتى ، تو را نيكبخت نخواهند خواند . ليك گو به دو گفت : اى مهربان ، شايسته نيست كه بر من بدگمان گردى . اكنون آرامش بياب تا من آن رزمگاه و كار شاه و سپاهيان را به تو نشان بدهم . براستى چه كسى را ياراى رفتن به پيش آن رزمجوى بود و چه كسى چنين انديشهاى در سر داشت ؟ سوگند به دادارى كه ماه و خورشيد و شب و روز و آسمان را بيآفريد كه از اين پس ديگر هرگز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 385
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٨٥