تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
تيز ، نه آرامش ديد و نه راه گريز . پس بر روى آن زين زرّين بخفت و ناگاه بمرد و همهء كشور هند را به گو سپرد . به بيشى نهادست مردم دو چشم * ز كمّى بود دل پر از درد و خشم نه آن ماند اى پير دانا نه اين * ز گيتى همه شادمانى گزين اگر چند بفزايد از رنج گنج * همه گنج گيتى نيرزد به رنج چون گو از دل سپاه بنگريست ، ديگر آن درفش سپهدار نو را نديد . پس سوارى را بفرستاد تا كروه كروه همه‌جا را به جستجوى طلحند بگردد و ببيند كه آن درفشى كه همچون لآل درخشان و روى سواران از براى آن بنفش بود ، كجا رفت كه ديگر جوياى نبرد نيست . شايد كه چشم مرا گَرد تيره ساخته است ؟ سوار بيآمد و همه‌جا را بنگريست . ليك درفش آن سر نامداران را نديد . همهء دل سپاه او را پر از گفتگوى ديد و همهء سواران سپاه را در جستجوى شاه بيافت . پس همچون گَرد به پيش گو بازگشت و همه را به نزد او ياد كرد . گو سپهبد كه چنين شنيد ، از پشت پيل فرود آمد و گريان تا دو كروه پياده برفت . چون برادرش - طلحند - را مرده يافت و رخسار سپاهش را از درد پژمرده ديد ، سراپاى او را بنگريست ، ليك هيچ جاى تن او را زخمى نديد . پس خروشان گوشت خود را بكند و سوگوار و نژند در كنارش بنشست و پيوسته به زارى مىگفت : اى جوان نبرده ، با روانى خسته و پر از درد برفتى . همانا كه اين گردش اختر بد بود كه تو را بكشت و گرنه هيچكس بر تو گزندى نيآورد . از براى گفتار آموزگاران بود كه گمراه گشتى و اينك برفتى و دل مادرت بينوا شد . با زبانى چرب پندهاى بسيارى به تو دادم . ليك پندهايم برايت سودمند نيآمد . در همان هنگام چون فرزانهء گو به آنجا رسيد و طلحند را مرده ديد ، خروشان در پيش گو بغلتيد و به زارى مىگفت : اى شاه نو . سپس فرزانه لب را به پند بيآراست و به گو گفت : اى شهريار بلند ، چه سود از اين زارى و سوگوارى ؟ اين كار بگذشت و اين سرنوشت بود . اينك بايد پروردگار كيهان آفرين را سپاسگزار باشى كه طلحند به