تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠

بدان كه من به درستى مىدانم و اين را به شاه نيز گفتم كه از كار خورشيد گردنده و ماه درخشنده دانسته‌ام كه آن طلحند نامور تا هنگامى كه نابود نگردد و همچون مار بر اين خاك تيره نغلتد ، نمىآسايد و از جنگ برنمىگردد . ليك چارهء تو در اين جنگ تنها درنگ جستن است . پس تو در پاسخ او با درشتى سخن مگوى و آزرم او را بجوى و با او بپيوند . همهء كوشش او تنها براى كار بد است . ولى بدان كه اين سرنوشت اوست كه ايزد برايش خواسته است . پس ديگر با او كارى نداشته باش . اگر او جنگ بيآورد ، ما به جنگ او نخواهيم رفت ، زيرا او با شتاب است و ما با درنگ هستيم . پس گو سپهبد فرستاده را به پيش خود بخواند و سخنان فراوانى به خوبى براند و به دو گفت : برو و به برادرم بگوى كه : اين همه درشتى و تندى مجوى . چرا كه درشتى زيبندهء شهريار نيست و تو ، هم پدرت نامور بوده است و هم خودت نامدار مىباشى . به درستى مىدانم كه تو از اين پندها و پيوند من دور هستى . ليك از آن رو كه آرزوى اين را دارم كه تو نامور و نيكخو باشى ، هر سخنى كه در دل دارم و جانم آن را مىخواهد ، به تو مىگويم . بدان كه آن دستور بد بود كه سر تو را از راه آسانى و خِرد بپيچيد . اى برادر ، هيچ سخنى بجز داد مگوى ، زيرا كه گيتى يك سره افسون و باد است . پس به سوى آشتى بيا تا هرچه از گنج و مردان شاهدوست باشند ، به پيش تو بفرستم و با اين كار ، روان بدانديش تو ببيند كه در دل من هيچ بجز داد نيست . مباد آن كسى كه از جان تو شاد نباشد « 1 » . اينك من آنچه مىانديشيدم در اين پيام بگفتم ، باشد كه آن مهتر خودكامه اين سخن را بشنود . ليك اگر هيچ انديشه‌اى بجز جنگ ندارى و آهنگ خوبى و پيوند نمىكنى ، من نيز اكنون سپاهى براى جنگ

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1920 ، بيت 3254 آمده : كه اندر دل من بجز داد نيست * مبادا كزين جان تو شاد نيست ليك در نسخهء مسكو ، ج 8 ، ص 237 مصراع دوم بدين گونه آمده : « مباد آن كه از جان تو شاد نيست » ^ CENTER . كه صحيح‌تر مىباشد .