تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
از خون و مغز روان شد . بدين گونه تا خورشيد از گنبد آسمان بگشت ، آويختن ايشان از اندازه بگذشت . پس گو در آن دشت به آواى بلند خروشيد كه : اى جنگسازان و پهلوانان نو ، هر كسى كه از ما زينهار بخواهد ، ديگر به او كينه نورزيد تا برادرم از جنگ بترسد و چون تنها بماند ديگر در اينجا درنگ نكند . بدين گونه بسيارى از آن پهلوانان زينهار بخواستند و بسيارى نيز در آن كارزار كشته شدند . سرانجام همهء سپاهيان طلحند پراكنده گشتند و رمه ، بىشبان گشت و شبان نيز بىرمه شد . چون طلحند بدين سان بر پشت پيل تنها بماند ، گو چندين بار او را به آواى بلند بخواند و به دو گفت : اى برادر ، به ايوان خود برو و به ايوان و ديوان خود بنگر . ببين كه بسيارى از اين انجمن تيغ زن نامدار را زنده نمىبينى . پس همهء كارهاى خوب را از يزدان بشناس و تا زنده باشى او را سپاسگزار باش كه از اين دشت جنگ زنده بيرون آمدى . بدان كه ديگر هنگام انديشه و درنگ در اينجا نيست . چون طلحند آواى گو را بشنيد ، از آن ننگ پيچان گشت و اشك از ديدگان بباريد . پس از آن دشت آوردگاه به مَرغ آمد و از هر سو سپاهيان به پيش او آمدند . طلحند در گنج را بگشود و روزى سپاهيان را بداد . بدين گونه سپاهى آباد و با كام و شاد گرد آورد . براى هر كسى هم كه سزاوار ديد ، جامهء شاهوارى ، بيآراست . چون بدين گونه سپاهيان آباد گشتند و دل جنگ جويش از اندوه آزاد شد ، طلحند پيامى به نزد گو فرستاد و او را گفت : اى كه بر روى تخت شاهى همچون گياهى هرزه در پاليز مىباشى ، بدان كه ناگهان در آتش سوخته خواهى شد و روانت آزرده و چشمهايت خيره مىگردد . اكنون چنين مىپندارى كه از گزند من رها گشتى ، ليك دل خود را با زنّار افسون مبند . چون گو آن پيام درشت طلحند را بشنيد ، ديگر روان خود را از مِهر برادر بشست . دلش از براى آن سخنان اندوهگين گشت و به آن فرزانهء خود گفت : اين شگفتى را ببين . فرزانه به دو گفت : اى شهريار ، تو از پدرت بر اين تخت شاهى به يادگار مانده‌اى . تو هم از دانش‌پژوهان ، داناتر هستى و هم از تاج داران ، تواناتر مىباشى .