زيرا هر كسى كه در روز جنگ ، تندى و تيزى كند ، خردمند نيست . تا من ببينم كه طلحند با اين سپاهيانش چگونه به آوردگاه خواهد خراميد . همانا كه از خورشيد درخشنده گرفته تا خاك تيره هيچ چيز جز به خواست يزدان پاك نمىباشد . اكنون از كردگار چنين اميد دارم كه روزگار مرا روشن سازد . طلحند را پندهاى بسيارى از سرِ مِهر بداديم . ليك نپذيرفت . از براى دستيابى به خواسته خون مريزيد ، چرا كه گنجهاى آراستهاى خواهيد يافت . اگر نامدارى از ميان سپاه ما با تيزى اسپ خود را به دل سپاه طلحند براند ، چون طلحند را در نبرد بيابد ، نبايد كه بر او گزندى رساند .
همگى بايد در پيش آن پيل ژيان ، كمر بسته و نيايش كنان برويد . سپاهيان گو كه چنين شنيدند ، همگى خروشيدند كه : از تو فرمان مىبريم و انديشهء تو را آرايش جان خويش مىسازيم .
از سوى ديگر طلحند در پيش سپاهيانش گفت : اى پاسبانان تخت شاهى ، اگر اختر نيك يار ما باشد ، پيروز خواهيم شد . پس همگى تيغهاى كينه را بيرون كشيد و به يزدان پناه ببريد و دشمن را بكشيد . ليك چون گو را بيابيد ، نبايد او را بكشيد و يا با او سخنى به درشتى بگوييد . او را از كوههء آن پيل مست بگيريد و دو دستش را ببنديد و به پيش من آوريد .
در همان هنگام خروش كارناى از دهليز سراپرده برخاست . ديگر از آواى اسپان و گَرد سران و گراييدن گرزهاى گران ، چنان كوه و دريا پر از آوا گشت كه گويى سپهر روان بازگشته بود . آز آن همه فرياد و چكاچاك تبر هيچكس سر از پاى نمىشناخت .
از بسيارىِ پيكانهاى درخشان و پَر دالمنهاى بر تير ، آفتاب دور گشت . دريايى از خون بر روى زمين روان شد و سر و دستها به زير سنگ رفت . چون آن دو شاه شاهزاده از دل سپاه براندند ، هر دو به يكديگر خروشيدند كه : از پيش باد ژوپين من دور شو و دست به جنگ برادر مياز و جان خود را از آزار من نگاه بدار . آن دو پيوسته بدين گونه با يكديگر مىگفتند و سراسر زمين همچون درياى خون گشته بود .
پهلوانان دشنهگذار پيرامون كارزار بگشتند . از زخم آن دو شاه پرخاش جوى ، جويى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 378
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٧٨