مىپردازى . زبانت به شمشير بدى بريده باد و تنت در آتش هيربدى سوخته بادا .
همهء آن گفتار خام تو را شنيدم ، ليك هيچ بجز چارهجويى در آنها نمىبينم . تو چگونه گنج و شاهى را به من مىدهى ؟ تو در ميان اين انجمن بزرگ ، كسى نيستى .
توانايى و گنج و شاهى از آن من است و همه چيز از خورشيد تا پشت ماهى از براى من مىباشد . همانا كه روزگار تو بسرآمده كه اين چنين انديشههاى درازى در سر آوردهاى . سپاهيان و پيلان اين چنين تا دو كروه در آوردگاه بايستادهاند . پس سپاهيانت را گرد آور و جنگ را بيآراى . تو به رزم آمدهاى ، پس از براى چه اين همه درنگ مىدارى ؟ اكنون چنان نيرويى از من ببينى كه روزگارت به تيرگى شب گردد .
اينك كه ديدهاى گزند به پيش تو آمده ، هيچ بجز افسون و بند و فريب نمىدانى . از انديشه و تاج و تخت دور هستى و نيكبختان تو را دانشمند نمىخوانند .
آنگاه فرستاده با لبانى پر از آه به پيش گو آمد و همهء گفتار طلحند را براى او ياد بكرد . بدين سان تا شب تيره فرا رسيد ، پيوسته آن فرستاده از سوى اين به سوى آن روان بود . سرانجام در آن رزمگاه فرود آمدند و كَندهاى پيرامون سپاه بساختند و نگاهبان به گِرد آن دشت بگرديد ، تا اين كه آن شب بگذشت .
جنگ گو و طلحند
چون آفتاب از بخش شير سر برآورد و زمين همچون دريا شد و خورشيد ، چادر زردى بيآورد و بر گنبد لاژوردين آسمان بگسترانيد ، خروش كارناى و آواى كوس از دو سراپرده برآمد و درفش دو شاه نو پديدار شد . سپاهيان در چپ و راست جاى گرفتند و آن دو شاه سرافراز نيز در دل سپاه بايستادند و آن دو دستور فرزانه نيز در كنارشان ايستادند . پس گو به فرزانهء خود بفرمود كه به آواى بلند به پيش رو سپاه بگويد كه : همگى درفشها را بر پاى داريد و تيغهاى بنفش را بيرون كشيد . ليك يك تن از پهلوانان نيز پاى به پيش نگذاريد و نبايد كه هيچ پيادهاى از جاى خود بجنبد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 377
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٧٧