تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
مىباشد . ليك هر گاه كه تو شهريارى كنى و بخواهى كه مرا سرزمينى ببخشى و يارى كنى ، ديگر نخواهم كه جان در تنم باشد و يا بر آن تاج و تخت چشم بيافكنم . اكنون سپاهيانم را رده بركشانيدم و آسمان از اين همه تير و ژوپين و پيكان همچون ديباى زربافت گرديد . اينك ديگر گو سر خود را از پاى نخواهد شناخت . در اين آوردگاه سر افشان مىكنم و همهء سپاهش را خروشان مىسازم . چنان سپاهى به جنگ مىآورم كه پلنگ جنگى نيز از جنگ سير آيد . اكنون گو را دست بسته مىآوريم و سپاهيانش گَرد شكست را خواهند ديد . تا ديگر هيچكس ، چه بنده و چه شهريار ، جوشن كارزار نپوشد . چون فرستادهء خردمند پاسخ طلحند را بشنيد ، به نزد گو آمد و همه را به پيش او ياد كرد . دل گو با شنيدن آن پاسخ اندوهگين گشت چرا كه طلحند را هيچ دانشى نديد . پس پر از انديشه ، آن فرزانه را به پيش خود خواند و در بارهء پاسخ طلحند با او سخنان فراوانى براند و به دو گفت : اى مرد فرهنگ جوى ، چارهء اين كار را به من بگوى ، زيرا همهء دشت پر از خون و سرهاى بىتن است و روانها و دلها دردمند مىباشند . پس نبايد كه سرانجام از براى اين جنگ به ما بد رسد . فرزانه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، تو را به پند هيچ آموزگارى نياز نيست . ليك اگر از من مىپرسى ، تو را مىگويم كه در جنگ با برادر ، درشتى مكن و فرستادهء سرافراز و با دانش و خوبگويى را به نزد او بفرست و او را پيام بده تا شايد در اين جنگ رام گردد . همهء گنجهاى نابرده رنج خود را به دو بده و جان برادرت را بر گنج برگزين . چون تاج و انگشترى شاهى از آن تو باشد ، ديگر از براى دينار با او جنگ مكن . بدان كه من در گردش آسمان نگاه كردم و ديدم كه روزگار او به زودى بسر خواهد آمد . از هفت اختر گردنده بر سپهر هيچيك را به او مهربان نديدم . او در اين دشت جنگ تباه خواهد شد . پس نبايد كار را بر او تنگ بگيرى . بجز مُهر و تخت و تاج شاهى هرچه از اسپ و گنج بخواهد ، به دو بده تا از براى جانش در رنج نمانى . با اين همه تو خودت شهريار و نيك اختر هستى و در كار سپهرى داناتر مىباشى .