ديد . دهانها پر از خاك و همهء دشت پر از خون و نيزه بود . دلش بر طلحند بسوخت و خِرد ، لب آز او را بدوخت . پس مرد سخنگويى را كه پيش رو آن مهتران بود ، برگزيد و به دو گفت : به پيش طلحند برو و او را بگوى كه با بيداد ، جنگ با برادر را مجوى . زيرا هر خونى كه از براى اين كينه ريخته شود ، تو از براى آن در آن سراى آويخته گردى .
پس پند گو را گوش بسپار و به گفتار بدگوى فريفته مشو . نبايد كه از براى اين كارزار از ما در گيتى نكوهش به يادگار بماند . چرا كه از اين كار ، كشور هند ويران مىشود و كنام پلنگان و شيران مىگردد . پس ، از اين رزم و آويختن و با بيداد و خيرهسرى خون ريختن بپرهيز و دل مرا با اين آشتى شاد كن و گردن خود را نيز از وام خِرد رها ساز .
به اين پيمان كه از اين سرزمين تا مرز چين ، هر سرزمينى كه بخواهى از آن تو خواهد بود . ما نيز همگى جان خود را مهربان مىسازيم و تو را بر سر خويش افسر مىكنيم .
شاهى را بسان گنجى مىبخشيم ، چرا كه اين تخت و تاج به اين همه رنج نمىارزد .
ليك اگر جنگ و بيداد و پراكندن اين مردمان را بجويى ، هم در اين گيتى بر تو نكوهش سازند و هم چون به سراى ديگر رفتى ، از تو پژوهش شود . پس ، از خداوند خورشيد و ماه بترس ، همانا كه بىگمان گمراه گشتهاى . اى برادر ، آهنگ بيداد مكن ، چرا كه بيداد را توان پايدارى در برابر داد نباشد .
چون فرستادهء گو به پيش طلحند برفت و آن پيام پند آميز او را بداد ، طلحند به دو گفت : به گو بگوى كه : اين همه در جنگ بهانه مجوى . من تو را نه به برادرى مىخواهم و نه براى دوستى . تو نه مغز و نه پوستى از دودمان ما هستى . همانا كه چون آهنگ جنگ با دليران كنى ، همهء اين پادشاهى را ويران خواهى كرد . همهء بدسگالان به نزد تو هستند و در اين روز شوم ، يار تو مىباشند . اين تو هستى كه در پيش يزدان ، گناهكارى ، زيرا كه بدنام و بدنژاد و بدخوى هستى . از اين پس از براى اين خونهايى كه در اين كينه ريخته شود ، تو را نفرين خواهند كرد و من باآفرين خواهم بود . ديگر اين كه گفتى اين سرزمين با ارزش و تاج و تخت پيلسته را ببخشيم ، بدان كه توانايى و گنج و شاهى از آن من است و همه چيز از خورشيد تا پشت ماهى از براى من
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 374
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٧٤