تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
جمهور و ماى سخن مگوى . اگر تخت را مىخواهى ، رزم بجوى . آنگاه همهء آن سران پر از جنگ بيآمدند . همهء سپاهيان و شهريان جنگجوى به درگاه آن دو شاه روى نهادند و گروهى طلحند را خواستار شدند و گروهى ديگر گو را . از درگاه هر دو شاه خروش برآمد و ديگر هيچ جايى در آن شهر نبود . نخست طلحند بود كه جنگ را بيآراست . چرا كه از سرِ دليرى هيچ درنگى در جنگ نمىكرد . پس در گنجهاى پدر بگشود و به همهء سپاهيان كلاهخود و جوشن بداد . همهء شهر پر از بيم گشت و دل مردان خردمند به دو نيم شد و با خود مىانديشيدند كه : آيا گردش روزگار چگونه خواهد شد و كداميك از آن دو مهتر را برخواهد كشيد ؟ بدين سان همهء كشور از آن دو شاه آگاه شدند و پيوسته از هر سو سپاهيانى بيآمد . نخست اين طلحند بود كه جوشن بپوشيد و چنگ خود را به خون ريختن بشست . آنگاه گو نيز گبر و كلاهخود بيآورد و بر جان پدرش درود بفرستاد . با آن تيزى از جاى برخاستند و پشت پيلان را بيآراستند و بر كوههء آنها زين بنهادند . گويى زمين نيز جنگ مىجست . چشمها پر از زنگ و دراى زرّين و گوشها پر از نالهء كارناى بود . آن دو شاه جوان بدين گونه به لشگرگاه آمدند و همه از براى فزون خواهى و بيشى ، روان خود در پيش نهاده بودند . آسمان نيز در آن رزمگاه خيره گشت و چشمها از گَرد سپاهيان تيره شد . از دو سو خروش نفير و آواى كوس برآمد . چپ و راست سپاهيان را چنان بيآراسته بودند كه گويى زمين يك سره كوه گشته بود . دو سپاه تا دو كروه رده بركشيدند و آن دو شاه سرافراز نيز بر پشت پيل بودند و هر يك درفش درخشانى برافراشته بودند كه يكى ببرپيكر و ديگرى هماى پيكر بود . در پيش ايشان نيز پيادگان نيزه‌دار و سپرداران شايستهء كارزار جاى گرفته بودند . پند دادن گو ، طلحند را چون گو به آن دشت جنگ نگريست ، آسمان را همچون پشت پلنگ جنگى