جنگ ساختن گو و طلحند
پس به طلحند و گو آگهى رسيد كه : در هر برزن يك تن پيش رو گشته و شهر پر از چنان خروشى شده كه دلها از براى آن به جوش آمده است و همهء شهر را از براى آرزوى دل خود ويران خواهند كرد . ليك شاهان نبايد اين كار را روا بدارند . آن دو كه چنين شنيدند ، از آن آگهى پر هراس گشتند و شب و روز پاسبانانى براى پاسدارى از خود بداشتند .
روزى آن دو شاه جوان بىهيچ سپاه و پهلوانى برفتند و با رويى پر از اخم و سرى پر از جنگ ، زبان به گفتگو با يكديگر بگشودند . سرانجام گو نامبردار از آن گفتهها به جوش آمد و خروشان گشت و به طلحند گفت : اى برادر ، اين كارها را مكن . چرا كه ديگر سخن ما از اندازه بگذشت . بيهوده و با خيرهسرى چيزى را مجوى كه فرزانگان آن را روا ندارند . خودت شنيدهاى كه آنگاه كه جمهور ، زنده بود ، ماى براى او همچون بندهاى بود . او بمرد و من با خردسالى و زارى ازو بماندم . ليك تخت شاهى را نمىتوانستند به يك كودك خردسال بدهند . گيتى از خِرد او پر از خوبى بود و هيچكس را ياراى جستن جاى او نبود . پس سرانجام آن انجمن ، برادرش را - كه براى او همچون جان و تن بود - به شاهى بخواستند . بدان كه اگر من در آن هنگام سزاوار تخت بودم ، هيچكس به ماى نگاه نمىكرد . اينك بيا تا ما نيز به آيين شاهان پيشين برويم و نيك و بد را از فرزانگان بشنويم . من ، هم به سال و هم به پدرم از تو مهتر هستم و خودت مىدانى كه سزاوار تخت شاهى مىباشم . پس ناسزا مكن و تخت شاهى را مجوى و سراسر كشور را پر از گفتگو مساز . طلحند كه چنين شنيد ، به دو گفت : بس است . بدان كه هيچكس تا كنون با افسون ، بزرگى را نجسته است . من اين تاج و تخت را از پدرم يافتم و از تخمى كه او بكاشت ، بر بيافتم . از اين پس نيز اين پادشاهى و گنج و سپاه را با شمشير نگاه خواهم داشت . اين همه از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 372
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٧٢