تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
فرو ماندند . دو شاه جوان از براى گفتهء آن دو فرزانهء شوربخت بر دو تخت نشسته بودند . پس هم شهرى و هم سپاهى مىدانست كه از آن كار ، جنگ و شور برخواهد خاست و همهء پادشاهى به دو نيم خواهد شد و خردمندان در رنج و بيم خواهند ماند . پس يكى از ميان آن انجمن سر برآورد و برپاى خاست و به آواى بلند گفت : ما چگونه مىتوانيم در برابر اين دو دستور و دو شهريار بگوييم كه كداميك از ايشان به كار خواهد آمد ؟ فردا انجمنى مىسازيم و هر يك با ديگرى سخن مىگوييم و سپس يكى يكى پيام خود را مىفرستيم تا شايد اين شهرياران كام بيابند . آنگاه همگى دژم و با دهانى پر از آه و روانى پر از اندوه و چنان كه از اندوه به زير لب زمزمه مىكردند ، برفتند و با يكديگر گفتند : همانا كه اين كارى با رنج گشت و از دست كارآزمودگان بيرون شد . ما تا كنون هرگز دو شاه را روبروى هم نديده بوديم كه دو دستور بدخواه نيز در پيش تختشان باشند . پس آن شب را با چهره‌اى پر از اخم بگذراندند . چون خورشيد از كوه سر برآورد ، همهء بزرگان شهر و كسانى كه از آن كار بهره‌اى داشتند ، برفتند . سراسر شهر سندلى پر از آواز گشت و هر كس به آرزوى خود سخن بگفت . يكى از پهلوانان گو را به شاهى مىخواست و ديگرى به سوى طلحند ، راهنماى بود . سرانجام زبانهايشان از آن همه گفتار به ستوه آمد . ليك با يكديگر همراه نگشتند . يكى به سوى طلحند پيامى بفرستاد و زبان خود را پر از دشنام به گو كرد . ديگرى با گرز و تيغ به سوى گو رفت و به او گفت : من جان خود را از شاه دريغ نمىدارم . بدين سان كشور سندلى از براى نيكخواهى [ گو ] و بددلى طلحند پر از آشوب شد . خردمند گويد كه در يك سراى * چو فرمان دو گردد نماند بجاى