چون شاه بر تخت دادگرى ، تاج بر سر گذارد ، همهء گيتى از داد او شاد خواهند بود . بدانيد كه سرانجام بستر همه از خشت و خاك است . از اين دودمان ، جمهور ، شاهى بود كه انديشهاش از كردار بد دور بود . ليك بىهنگام بمرد و گيتى را به برادر كهتر خود سپرد . پس ماى سرافراز - كه جوان و بينا دل و پاك انديش بود - از دنبر بيآمد و همهء مردم سندلى با دلى پر از خون و جوياى شاه به پيش او آمدند . ماى نيز بيآمد و بر آن تخت شاهى بنشست و ميان را ببست و دو دست بخشندهء خود را بگشود . چون مرا بخواست ، به همسرى او درآمدم تا هر سخنى در نهان بماند . پس اكنون كه تو برادر مهتر هستى و هم به سال و هم به خِرد ، برتر مىباشى ، همان كارى را بكن كه از براى سرافرازى و تاج و گنج ، جان خود را به رنج ندارى . ليك اگر من يكى از شمايان را برگزينم ، ديگرى از من پر از درد و كين خواهد شد . از براى تاج و گنج ، خون خود را مريزيد ، چرا كه اين سراى سپنجى براى كسى نخواهد ماند .
چون طلحند آن پندهاى مادر را بشنيد ، گفتار او برايش سودمند نشد . پس به مادر گفت : با اين مهترى ، همواره از پِى گو داورى مىكنى . بدان كه اگر برادرم به سال از من بزرگتر است ، ليك هر كسى كه بزرگتر باشد ، بهتر نيست . در اين شهر و ميان سپاهيان بسيارى كسان هستند كه ساليان زندگانيشان به اندازهء كركس آسمان است .
ليك هرگز تخت و تاج و سپاه و گنج نمىجويند . اگر پدرم در روزگار جوانى بمرد ، تخت بزرگى را به كسى نسپرد . اينك من پيوسته دل تو را گراينده به سوى گو مىبينم و بر آن هستى كه او را شاه بكنى . ولى مباد كه من هرگز نام پدر را گم كنم .
مادر كه چنين شنيد ، سوگند سختى بخورد و گفت : اگر من هرگز اين آرزو را از يزدان خواسته و بر دل خود بيآراسته باشم ، پس همانا كه از گنبد لاژوردين آسمان بيزار هستم . از اين سخن من هيچ گمانى بجز نيكى مكن و با سرنوشت تيز مشو . زيرا تنها به كسى كه بخواهد ، نيكويى مىدهد . پس به هوش باش تا جز به يزدان به كسى ديگر نگروى . من هر پندى كه مىدانستم ، بدادم . ليك اگر پند من براى تو سودمند نيست ، بنگريد تا چه كارى بهتر است و همان كار را بكنيد و اين پندها را رامش جان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 369
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٦٩