تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
شده است . پس همان بهتر كه اين زن - كه از آن مهتران به يادگار مانده است - شهريار ما باشد . همهء آن انجمن كه چنين شنيدند ، به گفتار او رام گشتند . پس فرستاده‌اى به نزد آن زن پاك برفت و به دو گفت : بيا و به ناگزير تخت دو فرزند خود را بگير و بدان كه اين كارى فزاينده است و چون فرزندت سزاوار تخت شاهى شود ، بزرگى و گنج و سپاه را به دو بده . پس از آن نيز باز هم تو آموزگار و دلآرام و دستور و يارش باش . بدين سان آن زن نيكبخت به گفتار ايشان تاج را بيافروخت و تخت را بيآراست . چون به شاهى نشست ، پرهيز و خوبى و دادگرى را افزون كرد و همهء پادشاهى به دو شاد گشت . آنگاه دو موبد پاكيزه انديش و هنرمند و كارآزموده را برگزيد و آن دو فرزند مهتر نژاد و خردمند خود را به ايشان سپرد . ليك يك دم نيز از ايشان جدا نبود و همواره به ديدار آنها شاد بود . چون آن دو فرزند نيرومند و دانا گشتند و در هر دانشى توانا شدند ، دَم به دَم هر يك جدا از ديگرى به پيش آن مادر پارساى خود مىرفتند و از او مىپرسيدند كه : آيا كداميك از ما شايسته‌تر است و به دل ، برتر و بايسته‌تر مىباشد ؟ مادر به هر دو پسر مىگفت : بايد ببينم كه با كداميك از شما هنر و خِرد و پرهيز و كيش و زبانى چرب و جوياى آفرين مىيابم . چون هر دو شما نژادتان شاهى است ، بايد خِرد و شرم و پرهيز و داد داشته باشيد . ليك هر گاه كه يكى از آن پسران به تنهايى نزد مادر مىرفت و در اين باره با او سخن مىراند و مىپرسيد كه : آيا شاهى اين كشور و تخت و تاج از براى كداميك از ما دو فرزند است ؟ مادر به آن پسر مىگفت : بدان كه تخت شاهى و خردمندى و انديشه و بخت از آن توست . به پسر ديگر هم به تنهايى همينگونه سخن مىگفت و دل هر يك را به تخت شاهى و گنج و سپاه و نام و بخت شاد مىكرد . چون سرانجام هر دو پسر به مردى رسيدند ، بدآموزى راهنماى ايشان گشت . پس هر دو از رشك به رنج افتادند و از براى تاج و گنج برآشوفتند . همهء شهر و سپاهيان از براى ايشان به دو نيم گشت و دل نيكمردان پر از بيم شد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 367 | حكيم أبو القاسم الفردوسي