بندهاى هستند و دل و جان خود را به مِهر من آكندهاند . خداوند خورشيد و ماه را سپاسگزاريم كه پيروزى و دستگاه از اوست . اكنون به داستان طلحند و شطرنج مىپردازيم . داستان گو و طلحند و پيدا شدن شطرنج آغاز داستان اين سخن را از شاهوى فرزانه و پير ياد بگير ، او چنين گفت كه : در هند مردى سرافراز و با گنج و سپاه و ساز به نام جمهور بود كه نامش در هر جا پيچيده و در مردانگى از فور نيز نام آورتر گشته بود . او پادشاه خردمند و بينا و روشن روان هندوان بود كه با مردانگى گيتى را در دست گرفته و شهر سندلى « 1 » نشستنگاه او بود . از كشمير تا مرز چين از آن او بود و همهء بزرگان بر او آفرين مىخواندند . جمهور را تاج و گنج و سپاه و نگين و كلاه بود و مردى هنرمند و فرهنگ جوى و سرافراز و با دانش و آبروى بود . همهء زيردستانش ، چه شهرى و چه از درباريان ، ازو شاد بودند . جمهور ، زنى شايسته و هوشمند و هنرمند و بادانش و بىگزند داشت كه شبى پسرى همچون ماه براى او بزاد . چون پدر ، آن شاه نو را بديد ، بفرمود تا او را گو ناميدند . چندى بر اين نگذشت كه ناگهان جمهور شهريار بيمار گشت و به آن كدبانوى خود اندرز كرد و بمرد و بدين گونه آن پادشاهى پر از داد را به گو سپرد . ليك گو از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 365
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٦٥
هامش
( 1 ) - شهيدى مازندرانى سندلى را در اندونزى و درخور سنجش با جزاير سونداى كوچك دانسته است . راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده سندلى .