تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣

بخواست « 1 » . پس مردان دانشمند و دبيران شايسته را از كشور گرد آورد و آن نرد را در پيش ايشان بنهاد . در آن يك هفته همهء آن نامداران تيز هوش پير و جوان با رشك و نام و ننگ و نبرد جوياى يافتن راز آن بازى شدند . ليك سرانجام در روز هشتم موبد به راى گفت : بدان كه هيچكس سر اين بازى را از پاى آن نمىشناسد ، مگر اين كه خِرد ، يار اين خردمندان گردد . دل راى از شنيدن آن سخن ، دژم گشت و روانش پر از اندوه و ابروانش پر از اخم شد . به روز نهم بزرگمهر با دلى پر از آرزو و چهره‌اى پر از اخم به پيش راى آمد و به دو گفت : شاه ايران به ما نفرمود كه در اينجا درنگ كنيم و نبايد كه دل شاه براى ما تنگ گردد . بزرگان داناى هند كه چنين شنيدند ، همگى به كنارى رفتند و به نادانى خويش خستو شدند . چون بزرگمهر اين سخن را از ايشان بشنيد ، بنشست و همهء موبدان چهره بگشودند . آنگاه بزرگمهر آن تختهء نرد را در پيش خود بگسترد و همهء گردش آن مهره‌ها را ياد بكرد . سپهدار و سپاهيان جنگى و آرايش رزم و فرمان شاه را بر آن تخته به ايشان نشان بداد . راى و سگالشگران و آن انجمن نامدار همگى ازو خيره گشتند و همهء مهتران بر او آفرين بخواندند و او را موبد پاك كيش ناميدند . راى از هر دانشى كه از بزرگمهر بپرسيد ، پاسخ بيافت . پس ، از آن دانايان و دانش‌پژوهان و خوانندگان خروشى برآمد كه : همانا كه دانش اين مرد سخنگوى و دانا تنها از براى بازى و شطرنج و نرد نيست . آنگاه راى هند دو هزار شتر بيآورد و باژ قنّوج را بر آنها بار بكردند . باژ يك ساله را از داربوى و شاهبوى و كافور و زر و جامه و مرواريد خوشاب و گوهر فراهم آورد و به سوى درگاه شاه ايران بفرستاد . سپس راى هند افسرى به همراه جامه‌اى از سر تا پاى ، از گنج خود به بزرگمهر داد و او را آفرين بسيار كرد و به يارانش نيز چيزهاى فراوانى ببخشيد . و بدين سان آن دو هزار شترى را كه بزرگمهر آورده بود ، به همراه

هامش
( 1 ) - در گزارش شطرنج و نهش نيو اردشير به جاى 7 روز ، 40 روز آمده است . بند 34 در متون پهلوى ، ص 156 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 363 | حكيم أبو القاسم الفردوسي