تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
بزرگمهر گفت : كسى كه از كارى بزرگ بيفتد و نژند و تند بماند . انوشيروان شاه پرسيد : اى مرد بينا و جوان بخت ، چه كسى را مىشناسى كه با اين كه بىنام و آرايش است ، سزاوار مِهر و بخشايش مىباشد ؟ بزرگمهر گفت : مرد تهيدست گناهكار . انوشيروان گفت : راست بگوى كه چه كسى از گذشته پشيمان است ؟ بزرگمهر گفت : آن پادشاهى كه چون به روز مرگ ، آن كلاه تيرهء مرگ را بر نهد ، پشيمان مىشود و از اين كه جانش به يزدان ، ناسپاس بوده ، دل خود را پر هراس مىسازد . و ديگر كسى كه ناسپاسان بسيارى در نزد او مىباشند . انوشيروان پرسيد : اى خرد يافته‌اى كه همهء هنرها را در يكديگر بافته‌اى ، آن چيست كه تن آدمى از آن بىگزند است و بر دل همگان ارجمند مىباشد ؟ بزرگمهر گفت : بدان كه چون تن آدمى درست باشد ، ديگر دل بجز شادمانى نمىجويد . پس هر گاه كه روزى آدمى از درد به سستى افتد ، تنها آرزويش تندرستى مىباشد . انوشيروان پرسيد : اى نيكخو ، كدامين آرزو بيشتر از همهء آرزوها است ؟ بزرگمهر گفت : چون سرافرازى باشد ، همهء آرزوهاى مرد براى بىنيازى است . و چون تندرستى با بىنيازى همراه گردد ، ديگر بجز كام دل هيچ نبايد جست . انوشيروان پرسيد : كدامين انديشه بر دل مرد فزونتر است ؟ بزرگمهر گفت : بدان كه خردمند راهجوى اين را سه گونه مىداند . يكى آن كسى كه به روز بد مىانديشد كه مگر بىهيچ گناهى بر تنش بد برسد . ديگر كسى كه از براى كار دوست فريبكار بترسد . سديگر پادشاه بيدادگرى كه بيكار را از پارسا نشناسد . پس براستى كه چه روزگار نيكويى خواهد بود كه مرد ، خردمند گردد و يار او آموزگارش باشد و گيتى روشن و پادشاه ، دادگر باشد . همانا كه هيچ هنرى افزونتر از اين از روزگار نيابى . آنگاه انوشيروان از او در بارهء راستى و كيشى بپرسيد كه بدى و كاستى از آن دور باشد . بزرگمهر گفت : اى شاه ، به كيشى بگراى كه ياد و نام خداوند از آن نگسلد . كيشى كه پيروان آن از راه كژّى و ديو دور هستند و همگى از پروردگار گيهان