تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
بود و به زير پاها شكر و درم بريخته بودند . از آن همه نالهء ناى و چنگ و تنبور ، هيچ جاى آرام و خوابى بر زمين نبود . چون سرانجام آن بت به درون شبستان شاه رسيد ، خسرو درون آن تخت روان را نگاه بكرد . سروى ديد كه ماهى گِرد بر آن بود و گيسوانش همچون كلاهى از شاهبوى بر آن ماه نهاده شده بود . گيسوان مشكينش همچون زنجيرى ، گره بر گره با زر و گوهر ، با افسون در يكديگر بافته شده بود . انوشيروان شاه از ديدن او خيره ماند و فراوان نام يزدان را بر او بخواند . سپس جايى سزاوار او برگزيد و آن ماهروى را از براى تخت شاهى بيآراستند . بازگشتن خاقان و سپاه كشيدن انوشيروان سوى تيسفون چون به خاقان چين از ايران و شاه ايران زمين و آن شادمانى و خرّمى شاه از براى پيوند با فرزند او آگهى رسيد ، سغد و سمرقند و چاچ را تهى ساخت و تاج خود را به قجغارباشى فرستاد . گيتى از دادگرى انوشيروان ، نو گشت و پير و جوان آسوده گشتند و همگى در هر جا بر آن شاه ايران زمين آفرين بخواندند . همه دست به آسمان برداشته بودند و مىگفتند : اى كردگار جاى و زمان ، تو اين دادگرى را براى شاه خسرو نگاه بدار و بد روزگار را از جانش بگردان . تن و جان او را از بد نگاهدار باش و گيتى را به زير فرمان او بدار . زيرا از فرّ و شكوه اوست كه در آشكار و نهان گيتى ، بدى دور گشته است . آن هنگام كه او براى شكار به گرگان رسيد ، ديگر كسى خاقان را گشاده‌روى نديد . خورد و خواب از سواران چين دور گشت و هيچ سوارى زين را از روى اسپ خود برنداشت . سيسد هزار ترك پراكنده شد و در هيچ‌جا ديگر كوشش و كارزار نبود . ديگر هيچ كمانى را نمىبايست به زه مىكردند . در اينجا