بالايشان همچون سرو و رخسارشان چون بهار است و پرستيدن شهريار را مىدانند به كنارى مىنهى و كودكى را كه هنوز به جايى نرسيده است ، برمىگزينى ؟ پس همانا كه نيك انديش نيست . ليك مهران ستاد به دو گفت : اگر خاقان سر از داد نپيچد ، مىداند كه شاه گيتى ، مرا پير ناپاك انديش نمىخواند . بدان كه من تنها اين دخترى را مىپسندم كه بر تخت ساگ بنشسته و هيچ زيور و گردنبند و تاجى ندارد . ولى اگر مهتران اين انديشه را نپسندند ، چون فرمان بدهند ، از اينجا باز مىگردم .
چون خاقان چين گفتار او را بشنيد ، از آن انديشه و كردار او در شگفت گشت .
بدانست كه آن پير پاكيزه مغز ، بزرگ و شايستهء كار نغز است . پس ايوان را از همگان تهى كرد و با خردمندان و سگالشگران بنشست . آنگاه ستارهشناسان بزرگ با زيگهاى رومى در دست به پيش او برفتند . خاقان به ايشان بفرمود تا شمار آسمان را بجويند . موبد در اختر نگاه كرد و كردار خاقان و پيوند آن شاه را بجست . سرانجام گفت : اى شهريار ، هرگز دلت را به بد رنجه مدار . زيرا كه اين كار به خوبى خواهد گذشت . خواست آسمان بلند و گردش اختر سودمند اين چنين است و از اين دختر خاقان و انوشيروان شاه فرزندى زيبندهء تخت شاهى خواهد آمد كه همهء مردم ايران و سرافرازان پر هنر چين بر او آفرين كنند .
فرستادن خاقان چين ، دختر را همراه مهران ستاد نزد انوشيروان
چون خاقان چنين بشنيد ، دلش خوش گشت و خاتون خورشيدفش نيز بخنديد .
چون بدين گونه دل خود را از آن چارهها پاك كردند ، فرستاده را به پيش خود بنشاندند و هرچه مىبايست در بارهء آن فرزند خاتون كه نهان بود ، بگويند ، گفتند .
مهران ستاد آن دختر را به نام شاهنشاه پيروزگر ايران از پدرش بپذيرفت . خاقان نيز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 335
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٣٥