تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
بالايشان همچون سرو و رخسارشان چون بهار است و پرستيدن شهريار را مىدانند به كنارى مىنهى و كودكى را كه هنوز به جايى نرسيده است ، برمىگزينى ؟ پس همانا كه نيك انديش نيست . ليك مهران ستاد به دو گفت : اگر خاقان سر از داد نپيچد ، مىداند كه شاه گيتى ، مرا پير ناپاك انديش نمىخواند . بدان كه من تنها اين دخترى را مىپسندم كه بر تخت ساگ بنشسته و هيچ زيور و گردنبند و تاجى ندارد . ولى اگر مهتران اين انديشه را نپسندند ، چون فرمان بدهند ، از اينجا باز مىگردم . چون خاقان چين گفتار او را بشنيد ، از آن انديشه و كردار او در شگفت گشت . بدانست كه آن پير پاكيزه مغز ، بزرگ و شايستهء كار نغز است . پس ايوان را از همگان تهى كرد و با خردمندان و سگالشگران بنشست . آنگاه ستاره‌شناسان بزرگ با زيگهاى رومى در دست به پيش او برفتند . خاقان به ايشان بفرمود تا شمار آسمان را بجويند . موبد در اختر نگاه كرد و كردار خاقان و پيوند آن شاه را بجست . سرانجام گفت : اى شهريار ، هرگز دلت را به بد رنجه مدار . زيرا كه اين كار به خوبى خواهد گذشت . خواست آسمان بلند و گردش اختر سودمند اين چنين است و از اين دختر خاقان و انوشيروان شاه فرزندى زيبندهء تخت شاهى خواهد آمد كه همهء مردم ايران و سرافرازان پر هنر چين بر او آفرين كنند . فرستادن خاقان چين ، دختر را همراه مهران ستاد نزد انوشيروان چون خاقان چنين بشنيد ، دلش خوش گشت و خاتون خورشيدفش نيز بخنديد . چون بدين گونه دل خود را از آن چاره‌ها پاك كردند ، فرستاده را به پيش خود بنشاندند و هرچه مىبايست در بارهء آن فرزند خاتون كه نهان بود ، بگويند ، گفتند . مهران ستاد آن دختر را به نام شاهنشاه پيروزگر ايران از پدرش بپذيرفت . خاقان نيز