هيچ شاه دادگرى همچون او كمر نبندد . او را با اين مردانگى و پيروزى و دستگاه و فرّ و شكوه و تخت و تاج و دادگرى و دانش و كيش و خِرد ، يزدان پاك مىپروراند . اينك ديدگان خود را به آيين خودم به سوى شاه خسرو فرستادم و به او بفرمودم تا چون به پس پردهء شهريار ايران آيد ، همچون بندهاى باشد و از فرّ و فرهنگ شاه ، خِرد بگيرد و آيين و فرهنگ او را بيآموزد . بخت و خِرد ، رهنمون تو و بزرگى و دانش ، ستون تو بادا . آنگاه بر آن نامه كه با مشك چينى نوشته شده بود ، مُهر بنهادند . خاقان آن نامه را به فرستاده داد و آفرين بكرد . براى مهران ستاد نيز چنان جامهء شاهوارى بيآراست كه هيچكس به ياد ندارد كه كسى از بزرگان گيتى ، در آشكار و نهان ، به مانند آن را به فرستادهاى داده باشد . به ياران مهران ستاد نيز پيشكشهايى از دينار و مشك بداد . سپس خود خاقان به همراه دخترش و آن خواستهها و سواران و پيلان آراسته روان شد تا اين كه به لب رود جيحون رسيد و خون بگريست . خاقان در همانجا بماند تا اين كه ايشان از رود بگذشتند و به خشكى رسيدند . آنگاه با دلى پر از خون بازگشت و از براى فرزند ، دردمند گشت . از سوى ديگر ، چون از مهران ستاد به ايران آگهى رسيد ، هر كسى پيشكش و مژدگانىاى بداد . همه بر شاه ايران و سالار چين آفرين بخواندند و با دلى شاد و با پيشكش و بشار به ميزبانى و دوستدارى ايشان بپرداختند . در همهء شهرها و راهها آذين ببستند و بر آن دختر شاه درم بريختند . در سراسر راه بيابان از آموى و مرو همهجا زمين بسان پَر تذرو بود . بدين گونه تا به بسطام و گرگان رسيدند ، از آن همه آذين و گنبد در شهر و دشت و بر سر راهى كه آن سپاه مىگذشت ، گويى زمين ، آسمان را نديد . همهء مردان و زنان و كودكان از ايوانها بر سر راه آن بت چين انجمن گشتند و از بالا بر آنها درم و مشك و شاهبوى بريختند . تشتهايى از خلوق « 1 » برآميختند و همهجا پر از نالهء كوس و نفير گشت . همهء يالهاى اسپان پر از مشك و مِى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 337
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٣٧
هامش
( 1 ) - خَلوق به بوى خوش گفته مىشود . بوى زعفران كه در آب حل شده باشد . زنجانى ، فرهنگ جامع شاهنامه ، ماده خلوق .