تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
ندارم . چهار دختر نيز از كنيزان و بندگان بيدار دل دارم . پس يكى از ايشان را به انوشيروان مىسپارم تا ديگر از اين جنگ و گفتگو بيآسايم . خاتون كه چنين شنيد ، به دو گفت : با اين خِرد تو هيچكس جاى تو را در گيتى نخواهد گرفت . يك شب بر اين بگذشت و بخوابيدند . چون آفتاب از كوه برآمد ، مهران ستاد به پيش تخت خاقان آمد و نامه را بداد . چون خاقان چين آن نامه را بخواند ، از آن پيمانى كه انوشيروان خواسته بود و اين كه بهترين دخترش را برگزيند ، بخنديد . سپس كليد شبستان را به او داد و گفت : برو تا چه كسى را در نهان ببينى . آنگاه چهار ريدكى كه از استواران خاقان بودند ، به همراه مهران ستاد به شبستان برفتند . مهران ستاد در آن سرا را بگشود و به درون آن برفتند . ريدكان به مهران ستاد گفتند : بدان كه آن كسى را كه تو اكنون خواهى ديد ، ستاره و خورشيد و ماه نيز نديده است . آن شبستان همچون بهشتى آراسته و پر از ماه و خورشيد و خواسته بود . پنج پرى چهره با تاجى بر سر و گنجى در زير بر تخت بنشسته بودند . تنها از ميان ايشان دختر خاتون بود كه افسر و دستبند و گردنبند و گوهر نداشت . جامهء بدى بر تن داشت و گيسوانش همچون كلاهى از مشك بر سرش بود . چهره‌اش هيچ آرايشى بجز آنچه كه كردگار بيآفريده بود ، نداشت . همچون سروى بود كه ماهى نو بر سر آن باشد و تخت از ديدار او فروزان بود . چون مهران ستاد به دو بنگريست ، چهرهء هيچيك از آن دختران را همچون او نديد . مهران ستاد بينا دل و راد بدانست كه خاقان و خاتون از داد دور هستند و مىخواهند او را با زيب و آرايش فريب دهند . پس خشمگين گشت و به آن ريدك گفت : در نزد شاه ايران دستبند و تاج و تخت فراوان است . ليك من اين دخترى را كه بىتاج و آرايش است ، برگزيدم . چرا كه اين دختر در افزايش است . من با اين همه رنج از براى برگزيدن بهترين دختر آمده‌ام و از براى ديباى چين به اينجا نيآمده‌ام . خاتون كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مرد پير ، هماناكه هيچ سخن دلپذيرى نمىگويى . اين مهترانى كه با فرّ و زيب و خِرد هستند و به جايى رسيده و دل افروز گشته‌اند و