نامهء خاقان در بارهء دادن دختر خويش به انوشيروان
چون خاقان چين آن سخنان را بشنيد ، بپژمرد و رخسارش به زردى گل شنبليد گشت . دلش از آن سخنها پر از بيم شد و مغزش از آن همه انديشه به دو نيم گرديد .
پس پر از درد با سگالشگران بنشست و به آن انجمن نامدار گفت : اى خردمندان ، بگوييد كه راه و چارهء اين كار چه مىباشد ؟ نبايد اكنون كه در آن جنگ پيروز گشتهايم ، نام ما ننگين شود . موبدان كه چنين شنيدند ، همه گونه انديشه بكردند و سخن براندند . سرانجام خاقان گفت : چاره اين است كه پهلوانى را به نزديك شاه ايران بفرستيم و با انديشهء خود در اين كار ، بيشى كنيم و بكوشيم تا با شاه ايران خويشاوند گرديم . در پس پردهء ما دختران بسيارى هستند كه افسر تارك بانوان مىباشند . پس يكى از ايشان را به نام شاهنشاه ايران مىكنيم و بدين گونه انديشهء خود را از كار او كوتاه مىسازيم . آنگاه چون با او پيوند خونى بيابيم ، ديگر كسى او را به بد رهنمون نخواهد گشت . از آن پس ديگر نازِش و سرافرازى به او خواهد بود و چون از كار او بگذرى ، ديگر هر جنگى همچون بازى خواهد بود .
خردمندان آن انديشهء خاقان را بپسنديدند و همگى به آواى بلند گفتند : چاره همين است . پس خاقان سه تن از بزرگان سپاه را كه بتوانند به خوبى سخن گويند و پاسخ بشنوند ، برگزيد و در گنج دينار را نيز بگشود و گفت : براستى كه چرا بايد گوهر در نهان بماند ؟ گوهر يا براى آبروست و يا براى بخشش و بزم و آهنگ . پس چنان پيشكشهايى بساخت كه هيچيك از كهتران و مهتران گيتى مانند آن را نديده بودند .
آنگاه دبير كارآزموده را به پيش خود خواند و هر سخنى كه در دل داشت ، با او براند .
نخست بر كردگار توانا و دانا و پروردگار آفرين بكرد . آن خداوند كيوان و خورشيد و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 329
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٩