كارآزموده آنجا را تهى ساخت و رهنمون به پيش تخت او آمد . سپس همهء فرستادگان را به پيش خود خواند و در بارهء خسرو سخنان فراوانى براند . نخست از هوشيارى و دانش و خِرد و گفتار و ديدار و بالاى او بپرسيد و سپس در بارهء اين كه سپاهيانش چند تن هستند و چه كسى از ايشان نگين و كلاه دارد و نيز از دادگرى و بيداد و سپاهيان و كشور و گنج و تاجش بپرسيد . فرستاده زبان بگشود و همهء آنچه را كه ديده بود ، به پيش او ياد كرد . به خاقان گفت : اى شهريار ، تو او را به آن زيردستى مدان . در اين روزگارى كه ما در نزد او دلشاد و تازه روى بوديم ، هرگز در ايوان و بزم و رزم و شكار ، هيچ شهريارى را به مانند او نديديم . بالايش همچون سرو و زورش بسان پيل و دست بخشايشگرش چون درياى نيل مىباشد . آنگاه كه بر تخت بنشيند ، آسمان راستكارى است و چون به آوردگاه برود ، نهنگ پتياره مىگردد .
هر گاه كه تيز گردد ، همچون ابر چنان مىغرّد كه از آوايش شير نيز رام مىشود . ليك اگر به ميگسارى بپردازد ، با آواز و گفتار نرم خود دل مىبرد . بر آن تخت شاهى همچون سروشى خجسته و شاخهء بارور درختى زيباست . همهء مردم ايران سپاهيان او و پرستندهء تاج او مىباشند . چون بارگاه خود را در دشت بسازد ، سپاهيانش در گيتى نيز نمىگنجد . همهء گرزدارانش زرّين كمر و همهء پيش كارانش با زيب و فرّ مىباشند . هيچكس بجز كردگار دادگر شمار پيلان و تخت و تاج و دستبند و گردنبند و پايهء تخت پيلستهء او را نمىداند . اگر دشمنش كوه آهن نيز گردد ، در برابر خشم او همچون نوك سوزن خواهد شد . براستى اگر كسى از روزگار سير شود بايد تيز گردد و به كارزار او برود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 328
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٨