بيآفريد ، آفرين كرد و گفت : ما همگان بنده هستيم و او پادشاه است و خِرد بر توانايى او گواه مىباشد . دَم تنها به فرمان او مىگذرد و پِى مور نيز بىاو بر روى زمين نمىگذرد . از يزدان خواستم تا مگر آفرين ما را به سوى خاقان چين برساند . بدان كه هيچيك از آن هيتاليانى كه گفتى آنگونه كمر به بدى ببستند و با بيدادگرى و بيهوده خونها بريختند ، از دام ما رهايى نيافتند . براستى كه اگر بدكنشى زورى به مانند شير هم داشته باشد ، نبايد كه به يزدان ، دلير گردد . پس چون ايشان راه پلنگ گرفتند ، تو در جنگ با ايشان پيروز گشتى . ديگر آن سخنانى كه در بارهء گنج و سپاهيانت و آن نيروى فغفور و تخت و تاج بگفتى ، بدان كه خردمند با اين كار همداستان نيست كه كسى اين گونه از بزرگى داستان زند . همانا كه تو تا كنون تخت و تاج بزرگى نديدهاى كه اين چنين سرزمين چاچ برايت شگفتانگيز مىنمايد . چنين سخنانى را بايد با كسى بگويى كه گنج و سپاه و رزم و رنج نديده باشد . ليك بزرگان گيتى مرا ديدهاند و كسانى هم كه نديدهاند ، شنيدهاند كه من درياى چين را هم آب نمىدانم و كوه نيز از آرامش من پر شتاب مىگردد . گنجهاى من در سراسر زمين است و هر جايى كه آب و خاك باشد ، از رنج من است . سديگر آن كه دوستى با ما را بخواستى و با پيوند ما دلت را بيآراستى و آهنگ بزم و آشتى دارى ، بدان كه مرا نيز آهنگ رزم نيست . چرا كه هرگز كسى رزم را بر بزم نگزيند و ديگر آن كه خردمند هرگز با مرد نامبردار نبرد نمىجويد . بويژه اين كه به جنگ خو كرده باشد و به هنگام رزم جستن ، درنگ نجويد و كارزار بسيارى ديده باشد و به گاه نبرد ، آموزگارى نخواهد . پروردگار گيهان آفرين ، يار تو باد و همواره تاج و نگينت روشن بماناد . آنگاه چون مُهر شاه را بر روى نامه نهادند ، آن تاج و تخت خسروى را بيآراست . پس به آيين كيان جامههاى شاهوارى بيآراستند و آن فرستادگان را به پيش او خواندند . شاه ايران هر پيامى كه در دل داشت نيز به همراه آن نامه به ايشان بگفت و آن فرستادگان به خوبى و ستايشكنان از ايوان شاه برفتند .
چون فرستادگان با زبانهايى پر از آفرين به پيش خاقان چين رسيدند ، خاقان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 327
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٧