شايسته نيست بيهوده خاموش باشيم . اينك كه از رزم با خسرو هيچ بهرهاى بجز رنج نخواهد رسيد ، هيچ كارى از پراكندن گنج بهتر نخواهد بود . همانا كه با دينار ، به هنگام جنگ ديگر هيچ پوشش و خوراك و گستردنى نخواهد بود . پس بايد با دادن خوراك و پوشيدنيهاى نغز و گستردنى ازو زينهار يابيم . براستى كه هر كسى كه از بد هراسان شود ، چون درم را خوار و ناچيز بگيرد ، تن آسان خواهد شد .
نامهء خاقان چين به نزد انوشيروان
آنگاه خاقان ده تن از سخنگويان سپاه را كه بتوانند به زبان ايرانيان سخن بگويند و بشنوند ، برگزيد . پس آن سخندان چينى نامهاى با آفرين به آيين چينى بنوشت و آن دَه سوار خردمند نيز با دهانهايى پر سخن به سوى شهريار ايران روان شدند . چون خسرو از آمدن ايشان آگاه شد ، ايوان شاهنشاهى را بيآراست و بفرمود تا پرده را برداشتند و ايشان را با شادى به درگاه آوردند . آن دَه فرستاده با نامه و پيشكشها و بشار به پيش شهريار برفتند . چون شاه ايشان را بديد ، بنواخت و بنشاند و در بارهء خاقان بپرسيد . فرستادگان در پيش او سر بر زمين نهادند و پيام خاقان چين را بدادند و آن نامهاى را كه به چينى بر روى پرند نوشته شده بود ، در پيش دبير بنهادند . پس يزدگرد دبير و جوان به خواندن آن پرداخت . همهء انجمن از آن نامه در شگفت گشتند . در آغاز نامه آفرين دادار را بر شاه ايران زمين خوانده بود . ديگر سرافرازى و گنج و سپاه و جنگ افزار و بزرگى خود را به شاه نموده بود . سديگر گفته بود : بدان كه فغفور چين در گيتى تنها بر من آفرين مىخواند و بىآن كه بخواهم ، دخترش را به من داد و سپاهيانش نيز هيچ بجز خواست ما را نمىجويند . سپس در بارهء آن پيشكشهايى كه پيشتر از اينها به سوى شاه ايران فرستاد و هيتاليان در ميان راه آنها را بگرفتند ، سخن گفت و اين كه : من از براى آن كينه بود كه از شهر چاچ برفتم تا گنج و تاج را از غاتفر بگيرم . چنان از گلزرّيون برفتم كه آب جيحون از خون ، لآلگون گشت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 324
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٢٤