تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
راست بگوى و چاره‌گرى مكن و راه كژّ مجوى . زيرا كژّى تنها كار بد مىآورد و دل نيك از براى يار بد ، بد مىگردد . زروان همهء آن سخنان راست را به شاه گفت و آن كار نهفته را آشكار بساخت . ليك همهء گناهان را به گردن آن مرد جهود افكند و تن خود را پر از درد و دود ساخت . شهريار بلند ايران كه چنين شنيد ، بىدرنگ پاى او را در بند ساخت . سپس سوارى را دو اسپه و شتابان بسان دود به نزد آن جهود نيرنگ ساز بفرستاد . چون جهود به آن بارگاه بلند آمد ، شاه بلند به گرمى ازو بپرسيد كه : آيا اين كار چگونه بوده است ؟ با من بگوى و هيچ دروغى نگوى . جهود كه چنين ديد ، از شاه زينهار بخواست تا راز آن نيرنگ را آشكار سازد . آنگاه آنچه را كه زروان به دو در نهان گفته بود ، به شاه بگفت . چون انوشيروان آن سخنان را بشنيد ، خيره بماند و خردمندان و موبدان و مرزبانان را به نزد خود بخواند و ديگر بار آن شهريار دادگر در پيش آن خردمندان ، آن سخن را خواستار شد . سرانجام بفرمود تا دو دار بلند را برآورند و كمند پيچانى را از دار بيآويزند . مرد دژخيم نيز آن دارها را در پيش بارگاه شاه بزد و همهء سپاهيان به اين كار مىنگريستند . سپس دژخيم با تندى زروان را به يك دار و مرد جهود را به دار ديگر برآويخت و بارانى از سنگ و تير بر آنها بباريد . و اين چنين آن دو سرهاى خود را از براى آن نيرنگ شير بدادند . جهان را نبايد سپردن به بد * كه بر بدكنش بىگمان بد رسد آنگاه شاه چندى در جستجوى خويشان مهبود بود تا شايد كسى از ايشان را تندرست بيابد . سرانجام يك دختر پوشيده روى و سه مرد گرانمايه نامجوى را از آن دودمان بيافت و همهء گنجهاى زروان و آن مرد جهود را به ايشان بداد . از آن پس همواره روان شاه از براى مهبود بريان بود و شب تيره تا روز مىگريست . چيزهاى بسيارى به تهيدستان ببخشيد و زبانش را نيز پيوسته پر از آفرين داشت تا شايد يزدان گناه او را ببخشايد و با آن كار او ، ستمگران او را دادگر نخوانند . كسى كو بود پاك يزدان پرست * نيازد به كردار بد هيچ دست
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 313 | حكيم أبو القاسم الفردوسي