يكتاى گيهان آن درستى نهان آنچه را كه آشكار بود ، نمىداند .
سپس انوشيروان با آن داغ دل به همراه سپاهيانش به سوى نخچيرگاه برفت . در ميان راه از هر كس سخنانى مىپرسيد و با شنيدن گفتار ايشان دل خود را مىآراست .
سرايندگان بسيارى را با خود همراه ساخت و با شنيدن افسانهها راه خود را كوتاه بكرد . روزى در آنجا دبيران و زروان و دستور شاه به پيش شاه برفتند و چندى از افسون و بند و جادو و اهريمن پر گزند سخن برفت . شهريار كه آن سخنان را بشنيد ، به موبد گفت : دل خود را از براى نيرنگ رنجه مدار . تنها از يزدان و كيش سخن بگوى و از نيرنگ و جادو شگفتى مجوى . ليك زروان به دو گفت : جاويد باشى و خِرد با گفتارت يار باشد . بدان كه هرچه از جادو سخن بگويند ، هست . ولى آن را هيچكس بجز مرد جادوگر نمىداند . چنان كه اگر شير در خوراكى باشد ، جادوگر مىتواند آن را از دور تنها با نگاه كردن ، زهر بگرداند . چون انوشيروان اين سخن را بشنيد ، ناگهان آن روزگار كهن برايش تازه شد و به ياد مهبود و دو پسرش افتاد و آه سردى از جگر بركشيد . پس به زروان نگاه كرد و خاموش بماند و اسپ راهوار خود را براند . روانش از انديشه پر از دود گشته بود و با خود مىانديشيد كه زروان دشمن مهبود بود . با خود مىگفت : نمىدانم آيا اين مرد ناسازگار در آن روزگار چه كرد كه مهبود به دست ما كشته شد و روزگار آن دودمان آن چنان برگشت ؟ باشد كه كردگار ، اين كار را بر ما آشكار سازد و دل و مغز ما را پر از نرمى كند . زيرا از آن روزگار كهن پر از درد مىباشم و سخن زروان را نيز آلوده مىبينم . انوشيروان بدين گونه با دلى پر از درد و اندوه و رخسارى پر از اخم و ديدگانى پر اشك برفت .
چون به ايستگاهى رسيدند ، سراپرده را بر لب جويبارى بزدند . زروان كه به سراپرده بيآمد ، آنجا را از بيگانه تهى ساختند . پس شاه در بارهء جادو و انگبين و شير سخن راند و گفت : بدان كه اين سخنان براى من دلپذير است . سپس از زروان در بارهء مهبود بپرسيد و اين كه چرا فرزندانش تباه شدند ؟ ناگهان ديد كه زروان لرز لرزان پاسخ مىگويد . ديگر گناهكارى زروان پديدار شد . خسرو كه چنين ديد ، به دو گفت :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 312
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣١٢