تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
و آن بدآموز همواره به درگاه شاه مىرفت . آن دو فرزند مهبود هر بامداد با شادى به نزد شاه مىخراميدند . در پس پردهء آن مهبود نامور ، زنى پاك انديش بود كه چون شاه خسرو خوراك مىخواست ، خوان زرّينى مىآراست و سه كاسه‌رود كه بر آنها گوهر نشانده بودند ، بر خوان مىنهاد و با دستارى زربافت روى آنها را مىپوشانيد . و بدين سان خوراكهايى از انگبين و شير و گلاب از دست دو فرزند آن ارجمند به نزد آن شاه بلند مىرسيد و شاه مىخورد و جاى خواب را مىآراست . روزى آن دو جوان ، خوان را به نزد انوشيروان مىبردند و پيش كارى كه خوراك در نزد او استوار بود ، آن را بر سر نهاده بود . چون خوان به دهليز كاخ شاه رسيد ، زروان پرده دار نگاه كرد و خندان به آن مرد جوان گفت : اى درستكار انوشيروان شاه ، اين چادر پرنيان را از روى خوراكى كه شاه از آن مىخورد ، بردار تا ببينم كه چه رنگى دارد كه چنين بوى خوشى از آن مىآيد ؟ جوان كه چنين شنيد ، زود روى آن خوراك را بگشود . زروان از دور به آن نگاه كرد و مرد جهود نيز از پس او بيآمد و چون رنگ آن خوراكها را بديد ، به زروان بارسالار گفت : آن درختى كه كاشتى ، به بار نشست . آنگاه آن دو جوان خردمند و بيدار خوان را به نزد انوشيروان ببردند . زروان نيز شتابان همچون گَرد از پس خوان برفت و به آن شاه آزاد مرد گفت : اى شاه نيك اختر و دادگر ، تو بىآن كه كسى اندكى از اين خوراك پيش از تو بخورد ، دست به خوردن مبر . زيرا آسمان ، بخت خندان تو و گيتى از تخت و ميدان تو روشن است . ليك آشپز تو شير را با زهر بيآميخته است . پس بگذار تا دشمنت از اين زهر بهره ببرد . چون انوشيروان شاه اين سخن را از او بشنيد ، با روشنى به آن دو جوان نگاه كرد . آشپز آن خوراك مادر خردمند و مهربان ايشان بود . در آن هنگام آن دو جوان از پاكى و راستى خود بىدرنگ آمادهء آن كار شدند ليك همين كه از آن انگبين و شير بخوردند ، گويى تيرى به ايشان خورد . هر دو در پيش انوشيروان جان بدادند . چون شاه گيتى چنين ديد ، برآشفت و رخسارش به زردى گل شنبليد گشت . پس