يكى از ايشان نامورى كهن سال به نام زروان « 1 » بود كه پرده دار شاه و فروزندهء بزم و درگاه او بود . زروان همواره از مهبود و دو فرزندش اشك مىريخت و پيوسته بر آن بود تا كارى كند كه پادشاه در كار آن پارسا تيزى كند . ليك هيچ راهى نمىيافت تا با بدگويى از ايشان ، جان شاه را از او پر آزار سازد . مهبود خردمند نيز از بودن چنان بدخواهى در درگاه آگاه بود ولى هرگز از براى گفتار و كردار آن مرد بىشرم ، بيم به خود راه نداد . روزى مرد جهودى از زروان براى سود ، درم بخواست و رفت و آمد خود را به نزد او زياد ساخت و با جان تاريك او درآميخت . چون بدين گونه با پرده دار شاه ، بىپروا و پرستندهء آن كاخ خسروى شد ، روزى نهانى با او در بارهء آن درگاه و شهريار گيتى و نيز افسون و نيرنگ و جادو و كردار كژّ و بدخويى سخن بگفت . زروان كه به گفتار آن مرد جهود بنگريست و راز افسونش را بشنيد ، راز خود را براى او بگشود و گفت : اين سخن را بجز من در پيش كسى ديگر آشكار مساز . بايد جادويى بسازى و مهبود را از ميان ببرى ، زيرا بزرگى او به جايى رسيده كه در گيتى هيچكس را به چيزى نمىشمارد و گويى خود انوشيروان است و بس . شاه نيز تنها از دست فرزندان مهبود خوراك مىخورد . و بدين گونه مهبود از نوازش شاه چنان پر منش گشته است كه آسمان نيز هر دَم دامانش را مىبوسد . مرد جهود كه چنين شنيد ، به زروان گفت : از براى اين كار نبايد اندوه بخورى . آنگاه كه شاه برسم در دست گيرد ، ببين كه چه خوراكهايى برايش مىآورند . پس برو و آن خوردنيها را ببوى و بنگر كه آيا هيچ شير در ميان آنها هست . بدان كه براى من تنها همين بس خواهد بود كه شير را از دور ببينم . ديگر از آن پس تو نه مهبود را زنده خواهى ديد و نه پسرانش را . اگر روى و سنگ نيز از آن شير بخورد ، بىدرنگ بريزد . زروان كه چنين گفتارى ازو بشنيد ، دلش از ديدار او تازهتر شد . پس ديگر همواره با آن مهبود به درگاه شاه مىرفت و خوردن و شادى و رازش بىاو نبود . بدين گونه چندى بگذشت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 309
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠٩
هامش
( 1 ) - اين نام به صورت زَبَرگان نيز ضبط شده است . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 155 .