تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
مياساى و با دانشى كه آموخته‌اى ، دل خود را در گمان ميافكن . بدان كه هر گاه بگويى كه ديگر هر آنچه مىبايست ، بيآموختم و وام ِ خرد را بپرداختم ، درست در همان هنگام ، روزگار ، بازى نغزى مىسازد و تو را در پيش آموزگارى مىنشاند . اكنون اين داستانى را كه دهگان از گفتهء باستان بخوانده است ، بشنو : موبد گويد كه هيچ پادشاهى همچون خسرو بر تخت پيلسته تاج بر سر ننهاد و هيچكس شاهى همچون او را در رزم و بزم و پرهيز و دادگرى به ياد ندارد . از دانايان ، دانش مىآموخت و دل خود را با دانش برمىافروخت . خورد و خوابش با موبدان بود و همواره دل خود را با دانش مىآراست . پس چون او اين چنين دانش مىآموخت ، تو نيز هرگز در آموختن سستى مكن . بدان كه هر گاه كه بگويى ديگر دانا شدم و بر هر آرزويى توانا گشتم ، نادان هستى . اينك چون اين داستان را از گفتار دهگان گوينده و پير بشنوى ، به ياد گير . چون از او در بارهء روزگار كهن بپرسيدم ، اين سخن را برايم از انوشيروان ياد بكرد كه : انوشيروان را دستور و گنجورى پاك و بيدار دل بود كه دلى پر خِرد و انديشه‌اى درست داشت و از گيتى تنها نيكنامى مىجست . نيكوخوى و نيكوانديش بود و به نزد خسرو راه و جاى داشت . نام آن پاك مغزى كه روان و دلش پر از گفتارهاى نغز بود ، مهبود بود . او را دو فرزند همچون بهار خرّم بود كه همواره پرستندهء شهريار بودند . هر گاه كه شاهنشاه [ پيش از خوراك خوردن ] به زمزم مىپرداخت و يا برسم مىخواست ، تنها از دست مهبود بود كه چيزى مىخورد و تنها از او و از آن دو فرزندش بىترس بود . آشپزخانهء پادشاه در خانهء او بود و دو فرزند آن پارساى نامور خوراك را به پيش پادشاه مىآوردند . ليك در درگاه شاه ، بزرگان از كار مهبود به دو رشك مىبردند و اشك مىريختند .