تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
نزديك سازد ، پر منش مشو . هر گاه هم كه از او دور گشتى ، بدكنش مگرد . اگر پرستنده‌اى از شاه خود رنج ببيند ، بدان كه همواره به همراه رنج ، ناز و گنج خواهد بود . نبايد كه از كار سير گردى و يا در نبرد كندى كنى . مرد يزدان شناس بر يزدان آفرين مىكند و راز شاه را در دل خود نگاه مىدارد و به خورشيد و ماه نيز نمىگويد . هر كه در فرمان شاه سستى كند ، همانا كه گويى از تن خويش گله و زارى مىكند . گل آن درختى كه بر تاج و تخت بار نمىافشاند ، نكوهيده خواهد بود . هرگز از خويشاوندان شاه در پيش او بد مگوى ، زيرا كه با اين كار ، آبرويت را در نزد شاه كمتر مىسازى . هر كسى كه دروغ بسيار گويد ، در نزد شاهان فروغى نگيرد . بايد بكوشى تا سخنى را كه در خور خِرد نيست ، به پادشاه نگويى . اگر از تو چيزى بپرسد ، تنها هر آنچه كه مىدانى بگوى و با سخن بسيار گفتن ، آبروى خود را مبر زيرا در گيتى دانشها بسيار از آنچه كه گوش در آشكار و نهان بشنيده است ، بيشتر مىباشند . كسى كه شاه گيتى ، او را خوار بسازد ، همواره روانش دردمند خواهد ماند و كسى كه لب شاه از براى او خندان باشد ، در گيتى ارجمند خواهد بود . هر گاه كه شاه ، تو را بنوازد ، هرگز از براى آن نازرفتارى و خراميدگى مكن اگر چه پرستندهء ديرينى هم باشى . چرا كه هر چند پرستش تو دراز باشد ، باز هم بدان كه شاه از تو بىنياز است . اگر كسى ديگر را بپروراند ، همان بىگمان همچون تو ، او را خواهد پرستيد . هر گاه شاه از براى چيزى با تو دژم گردد ، پوزش بخواه و هيچ سخنى مگوى و اگر دلت از آن گناه آگاه نيست ، پس دل برهنهء خود را به پيش شاه مبر . هر گاه كه اندكى دل خود را از شاه بتابى ، ديگر از پيش او برو و روى خود را به او منماى چرا كه او با فرّهء خود نهان و دل كژّ و روان تيرهء تو را مىبيند . بدان كه اگر چنين كنى ، ديگر از آن پس از او نيكويى نخواهى يافت و گفتار گرم او را نيز نخواهى شنيد . درگاه پادشاه را همچون دريايى بدان كه پرستندهء درگاه همچون دريانوردى است كه هنرش آن كشتى مىباشد . سخنش بسان لنگر و خِردش همچون بادبان آن است . پس چون خردمند بخواهد از آن دريا بگذرد ، بايد آن بادبان خِرد را كه هم مايه‌دار و هم سايه‌دار است ،