نگردد . همواره هر سخنى كه مىگويد ، به راستى باشد و در هيچ كارى از آيين خود سر نپيچد . ششم اين كه همچنان كه بر بخت خويش مِهر مىورزد ، با پرستندگان تخت خود نيز چنان باشد . هفتم آن كه اگر چه دانا و زبانش در سخن گفتن توانا باشد ، هرگز دلش از آموختن سير نگردد . بدان كه هر كسى كه بسيار از بخت مىنالد ، از خِرد رها گشته است . اى شاه هرگز دل خود را از خِرد جدا مكن ، زيرا كه خِرد ، براى آدمى هم نام و هم فرجام مىپروراند . ليك هر كسى كه گويد من آن كسى هستم كه در دانش هيچ همتايى ندارم . منش او پست و دانشش اندك است .
آنگاه يزدگرد دبير گفت : اى شاه دانا و دانشپذير ، بدان كه خون ريختن و با اندك سخنى ، دل را از جاى برانگيختن ، بر شاه ، زشت باشد . چون شهريارى سبكسر گردد ، بىهيچ انديشهاى دست به كارى مىيازد و با خردمند نيز مىستيزد و از نادانى ، دل خود را تيز مىسازد . هر گاه كه دل شاه گيتى پر از آز شود ، ديو با روانش يار مىگردد . اگر داورى تيز مغز باشد ، از گفتار او هيچ كار نغزى نخواهد آمد .
جنگ جويى كه به هنگام جنگ از جان خود بترسد و از ننگ نترسد و نيز توانگرى كه دلش تنگ و زفت باشد ، همان بهتر كه در خاك شود . بر تهيدست و بر مهتر ، برترىجويى زيبنده نمىباشد . چون پيرى به راه كژّ برود ، پس از مرگ جانش در آتش خواهد سوخت . اگر مرد جوان در كار سست باشد ، روزگار ازو سير خواهد شد و روانش نيز تندرست و جوان نخواهد ماند . پس او را روان و زبان مباد .
چون بزرگمهر آن سخنان نغز را شنيد و مغز خود را با دانش بيآراست ، گفت : اى شاه خورشيدچهر ، روزگار به كام تو باد . كارى بكن كه هر كسى كه خِرد دارد ، روان خود را به دانش بپروراند . دل سنگ و كوه نيز از نادان مىنالد ، از براى آن كه در نزد هيچكس شكوهى ندارد . نه از آغاز كارى فرجام آن را مىداند و نه نام را از ننگ باز مىشناسد . در نزد مردمان ، نكوهيده است و نزد دانشپژوهان ، نكوهيدهتر مىباشد . يكى آن كه داورى دروغگو باشد . دو ديگر آن كه سپهبدى از گنج خود نگاهبانى كند و دست به بخشش نگشايد و نيز جنگ جويى كه سر از رنج بپيچد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 300
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠٠