دانش ، آباد نيست . چون انجمن آن گفتار مرد جوان را بشنيدند ، روان پيران از او به نيرو شد و همگى با زبان و دهانى پر از آفرين بر او پراكنده گشتند . بزم دوم شاه انوشيروان با بزرگمهر و موبدان در هفتهء ديگر باز دل روشن شهريار ايران خواستار دانايان گشت . پس چون خواست تا گفتار دانايان را بشنود ، دل از كار گيتى بپرداخت و همهء دانايانى كه سزاوار درگاه شاه بودند ، به پيش او برفتند . بزرگمهر جوان و سرافراز نيز با آن فرزانگان روشن روان و كارآزمودگان كهن سال و يا جوان روان شد . چون آن فرزانگان دانا و هوشمند به نزديك تخت بلند شاه رسيدند ، همگى به سوى بزرگمهر - كه خسرو به دو شادمان بود - روى كردند . آنگاه يكى از ميان ايشان كه فرزانهتر بود ، از بزرگمهر در بارهء سرنوشت و بَوِش « 1 » بپرسيد و گفت : آيا سرانجام اين كار چيست و چگونه است ؟ بزرگمهر گفت : چنان است كه مرد جوان و جويندهاى شب و روز كار مىكند . ليك راه روزى بر او تنگ و تار است و آب روزى او به آهستگى و كندى در جوى روان است . از سوى ديگر يك بىهنرى بر تخت بخت خفته است و پيوسته درختان بر او گل مىافشانند . آيين سرنوشت و بَوِش چنين است و با كوشش نمىتوانى از بخت و سرنوشت بگذرى و گيهاندار و پروردگار دانا اختر روزگار را چنين آفريده است . ديگرى گفت : آيا چه كسى سزاوار بيشى و فزونى است ؟ بزرگمهر گفت : كسى كه كوشندهتر باشد ، از كردار نيكش بهرهمند خواهد شد . ديگرى گفت : چه چيزى از ما نيكوتر است و نيكويى در گيتى سزاوار كيست ؟ بزرگمهر گفت : آهستگى و بخشندگى و رادى و شايستگى نيكوترين چيزهاست .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 289
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٩
هامش
( 1 ) - بَوِش به پارسى به معناى قضا و قدر است .