تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦

بزم انوشيروان با موبدان و پند گفتن بزرگمهر روزى انوشيروان خوان بنهاد و بفرمود كه : موبدان دانا و دانش‌پذير و سراينده و باهوش و يادگيرى را به اينجا بخوانيد . پس موبدان بيدار دل و خردمندانى كه راه به هر دانشى جسته بودند ، به پيش او برفتند . چون خوراك خورده شد ، جام مِى بخواستند و جان روشن خود را با مِى بيآراستند . سپس شاه بيدار به آن دانايان گفت : اكنون دانش نهان خود را آشكار كنيد . هر كسى كه در دلش دانشى دارد ، چون مرا بگويد ، ازو رامش خواهم برد . پس هر يك از ايشان كه دانا و در گفتن دلير و توانا بودند ، در پيش شهريار - كه خواستار دانايان بود - زبان بگشودند . چون بزرگمهر آن سخنان ايشان را بشنيد و آن نگاه كردن شاه را در دانشها بديد ، آفرينى كرد و برپاى خاست و گفت : اى داور دادگر و راست ، زمين ، بندهء تخت پيلستهء تو و آسمان از فرّ تاج تو روشن بادا . اينك اگر به اين بنده فرمان مىدهى تا لب به سخن بگشايد ، اگر چه من بىمايه و در دانش داراى كمترين پايه هستم ، ليك سخنى بگويم . همانا كه بر دانا نكوهش نباشد كه در پيش انوشيروان زبان بگشايد . خسرو به آن دانا نگريست و گفت : چرا بايد دانش در نهان بماند ؟ بزرگمهر جوان با شنيدن اين سخن بر زبان خود پادشاه گشت و با گفتار خود روشنايى آن انجمن را بيافزود . از آن گفتار خوب و پندهاى او بندهايى به دل آن موبدان افتاد . نخست چون بند از لب بگشود ، يزدان را ستودن گرفت و سپس گفت : همانا كسى روشن روان است كه سخنانى كوتاه ولى با چَم « 1 » بسيار بگويد . كسى كه مغزش

هامش
( 1 ) - چَم به پارسى ، معنى را گويند .