تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤

را سخت ببست . پس زنان شبستان آن شهريار - آن خوبان سمن بوى با ناز و شرم - همگى پر از رنگ و بوى و نگار و به نرمى به پيش خسرو برفتند . ليك هيچ مردى را در ميانشان نديدند . خسرو كه چنين ديد ، همچون شير ژيان برآشفت . ولى خوابگزار به دو گفت : اين سزاوار نيست . بدان كه ريدكى در ميان اين زنان است . اى شاه ، اگر خوابت را درست ديده‌اى ، پس بايد آن را همه گونه گزارش كرد . اينك بار ديگر آنها را برهنه از پيش خود بگذران و كارشان را به ژرفى نگاه كن . انوشيروان به نوكران بفرمود تا زود همهء آن بتان را بيآورند . پس به ايشان گفت : شرم را كنار بگذاريد و برهنه شويد و بگذريد . زنان كه آن خواب را بيهوده مىپنداشتند « 1 » ، بار ديگر از پيش شاه بگذشتند . ناگهان در ميانشان ريدكى سروبالا و با چهرهء كيانى پديدار شد كه تنش بسان بيد مىلرزيد و دلش از جان شيرينش نااميد گشته بود . در آن سراى هفتاد كنيزك بود كه تن هر يك از ايشان همچون سرو آزاد بود . يكى از ايشان دختر مهتر چاچ بود كه سروبالا و رخسارش به سپيدى پيلسته بود . در خانهء پدرش كه بود ، ريدكى سمن پيكر و مشكبوى به دو مهربان گشت و ديگر از آن پس به هرجا كه مىرفت ، همچون بنده‌اى در پيش او بود . شاه كه چنين ديد ، ازو پرسيد كه : آيا اين مرد كيست ؟ چه كسى چنين بندهء دلير و جوان و پر گزندى را در ميان شبستان انوشيروان بپرورده است ؟ زن به دو گفت : اين جوان با من از يك مادر است و از من كهتر مىباشد . پدر ما جداست ، ليك مادرمان يكى است و از او بر تن من هيچ بدىاى نرسيده است و اين چنين جامه پوشيده ، زيرا از شرم شاه ، او را ياراى نگاه كردن به دو نبود . آن ماهروى از ترس آن شاه مهرجوى بود كه چنين بهانه‌اى آورد . ولى انوشيروان بدانست كه آن سخنان او كژّ مىباشد . پس دلش از آتش اندوه ،

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1829 ، بيت 1068 آمده : دگر باره بر پيش بگذاشتند * گزارنده را چيره پنداشتند ليك در نسخهء مسكو ، ج 8 ، ص 114 مصرع دوم بدين گونه آمده : « همه خواب را خيره پنداشتند » ^ CENTER كه صحيح‌تر به نظر مىرسد .