مىشد و چنان بود كه گويى از دودمان پژوهندگان است . موبد كه بدانجا رسيد ، به پيش آن استاد رفت و در بارهء آن خواب شاه از او بپرسيد . ليك آن استاد گفت : اين كار من نيست . چرا كه در هر دانش تنها اين زند يار من است و اين را به كودكان مىآموزم و بيشتر از اين از خودم چيزى نمىتوانم بگويم .
در همان هنگام بزرگمهر كه اين سخن را از موبد بشنيد ، به دو گوش سپرد و چهره برافروخت و به استاد خود گفت : اين خوابگزارى كار من است . ليك استاد بر او بانگى زد و گفت : تو اين نامهء خود را درست كن . فرستاده كه چنين شنيد ، به استاد گفت : اى خردمند ، شايد كه او بداند . پس به گِرد خوارى مگرد . تو از گردش روزگار چه مىدانى ؟ همانا كه اين جامهء مرد نيست كه براى او به كار مىآيد . شايد كه بخت اين كودك فروزان گشته و اينها را نه از تو ، كه از بخت آموخته است . استاد از كار بزرگمهر اندوهگين گشت و به دو گفت : آنچه مىدانى ، بگوى . ولى بزرگمهر گفت : من اين سخن را نمىگويم مگر اين كه در پيش شاه باشم و او مرا در پيش تخت خود بنشاند .
فرستاده با شنيدن اين سخن ، اسپ و درم و هر چيز ديگرى كه نياز بود ، به دو داد و هر دو همچون تذروى كه به زير بوتههاى گل مىخرامد ، با يكديگر از مرو برفتند . در راه از شاه و تخت و تاج و فرمان و فرّ او سخن مىگفتند تا اين كه به جايى رسيدند كه در آنجا آب بود . چون هنگام خوردن و خوابيدن بود ، در زير درختى فرود آمدند .
پس چون چيزى بخوردند ، بزرگمهر در سايه بخفت و چادرى را به روى چهره بكشيد . ليك آن مرد گرانمايه كه در آن راه همراهش بود ، هنوز بيدار بود و از انديشهء دل ، خواب به ديدگانش نمىآمد و دلش از آن كودك دانشمند پر از تب و تاب بود .
در همان هنگام مارى با خالهاى سياه و سپيد بديد كه آن چادر را از روى آن كودك خفته به كنارى كشيد و از سر تا پاى او را سخت ببوييد و سپس از پيش او به سوى برگ درخت رفت . چون آن مار سياه به بالاى درخت رفت ، كودك از خواب بيدار شد . آن مار نيز كه همچون اژدهايى بود ، چون جنبيدن او را بديد ، بر روى آن شاخ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 282
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٢