شد . همهء جنديشاپور گريان شدند و از آن درد دل شاه بريان گشتند .
چه پيچى همى خيره در بند آز * چو دانى كه ايدر نمانى دراز
گذر جوى و چندين جهان را مجوى * گلش زهر دارد به خيره مبوى
مگردان سر از دين و از راستى * كه خشم خدا آورد كاستى
چو ايمن شوى دل ز غم بازكش * مزن بر دلت برز تيمارتش
گرت هست جامى مِى زرد خواه * به دل خرّمى را مدان از گناه
نشاط و طرب جوى و مستى مكن * گزافه مپندار مغز سخن
و گر در دلت هيچ مهر على است * ترا روز محشر به خواهش ولى است
دل شهريار جهان ، شاد و همهء گفتار من او را به ياد بادا . شاه محمود جوياى ستايش كه در همهء دلها جاى ستودن او هست ، سر تاجش ستون سپهر است و هميشه خورشيد از فرّ او فروزان مىباشد . چون او اين سخنانم را شنيد ، پس مرا ناز تن به نيكى ازو باد .
داستان بزرگمهر
خواب ديدن انوشيروان و به درگاه آمدن بزرگمهر
اكنون در سخنان بزرگمهر چهرهاى تازهتر مىگشاييم . به هوش باش كه ديگر خواب را بيهوده نشمارى و آن را بهرهاى از پيامبرى بدان . بويژه اگر شاه گيتى با روانى درخشنده آن را ببيند . روانهاى روشن در خواب ، همهء آنچه را كه بايد رخ دهد ، همچون آتشى در آب مىبينند .
شبى انوشيروان شاه با خِردى پير و بيدار و بختى جوان بخفته بود . در خواب ديد كه از پيش تخت او يك درخت خسروانى روييد . شاهنشاه از ديدن آن درخت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 280
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٠