بدنژادند و سزاوار اين زيردستى نمىباشند . پس چنان كه مىبينى همهء اين كارها در پيش ما خوار و ناچيز است و تو نيز دلت را از براى كردار ايشان بد مكن . ليك بدان كه ترس و باك من از داور گيهان است كه دانشش از همهء برتران ، برتر مىباشد . مبادا كه با اين كار ، جان من در نزد آن يزدان نيكىشناس ، ناسپاس گشته باشد . او اين پيروزى و فرّهى و فزونى و تاج شاهنشاهى را به من داد . اگر سزاى اين دهش او نيايش مىبود ، بايد پيوسته در نيايش مىبودم . ولى مگر نه اين كه يك چكّه آب از پشت من رفت و در جاى ديگرى آرام و خواب بيافت و چون بيدار شد ، دشمن مىگشت ؟ پس مىترسم كه اين رنج از خود من بر من آمده باشد . اكنون اگر هنگام خشم گيهاندار نباشد ، من نيز به چنين كارى نمىانديشم . اگر هنوز بخت ، مرا يار باشد ، از اين كار بر من شكستى نخواهد آمد . آن كسانى هم كه با او انجمن گشتند ، همگى در پيش چشم من خوار و زار هستند . ليك از براى آن نامهاى كه از قيصر به او رسيد ، اين آب تيره گشت . زيرا كه هم آواز و هم كيش و خويشاوند او مىباشد .
براستى هر كسى كه خِرد او كوتاه باشد ، به كيش نياكان خود نمىنگرد . آن پسرى نيك است كه كيش پدر را بگيرد و به كين پدرش دست نيازد . بدان كه اگر اين پسر بىخرد سر از داد بپيچد ، نبايد لب به دشنام او گشود . چرا كه او از پِى و خون و اندام ما است و دشنام او همچون دشنام ما مىباشد . اينك تو سپاه خود را بيآراى و آمادهء جنگ بشو ولى در آن ميانه نرمى و درنگ بكن . اگر هم كار دشوار گشت و او به جنگ آمد ، تو تندى مكن . چرا كه گرفتن او از كشتنش بهتر است تا شايد از گناهش بازگردد .
بايد خاك آنچه را كه از آن سرو آزاد روييده ، با آب خِرد بشويى . ليك اگر آن تن ارجمند خود را خوار بگيرد و با اين كار ، آن سرو بلند را نيز به پستى آورَد و سر خود را از بالين ناز بپيچد ، تو ديگر گرز و شمشير را ازو باز مدار . زيرا هر گاه كه گرامى آرزوى خوارى كند ، شايسته نباشد كه آن را از گياهان هرزه جدا كرد . آنگاه ديگر تنها ارجمندى خواهد بود كه اكنون خوار گشته و با شاه گيتى كارزار مىكند . پس چون خودش خون سر خود را بر خاك بجويد ، تو نيز از كشتن او هيچ مترس . او كه پيوسته
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 273
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٧٣