بمرد و روزگار ، پادشاهى را به ديگرى سپرد . نوشزاد - كه هرگز نامش نوشين مباد - از شنيدن آگهى مرگ پدر شاد شد . براستى هر كسى كه از مرگ شاه دادگرى شاد شود ، نژادش تيره است .
بدين داستان زد يكى مرد پير * كه گر شادى از مرگ من ، تو ممير
چو دانى كه از مرگ خود چاره نيست * چه از پيش باشد چه پستر ، يكيست
ز مرگ آن نباشد روان كاسته * كه با ايزدش كار پيراسته
همانا پسرى را كه از راه پدر بگذرد ، ستمكار يا بىخِرد مىخوانيم . از بيخ كبست شايسته نباشد كه بوى مشك ببار آيد . ليك براستى كه چرا بايد از آن سرشتى كه يزدان پاليزبان در آغاز بكاشت ، بازگرديم . اكنون من از نوشزاد داستانى مىگويم .
پس به هوش باش كه سر از داد نپيچى . بدان كه اگر روزگار را هيچ كانونى بود ، همانا كه آن كانون ، خسرو بود . پس چرا بايد پسرش از راه او سر بپيچد و تاج و تخت او را بجويد ؟ اى پسر ، اينك من همهء اين داستان را برايت مىگويم و تو از من بشنو . چون اين گفتار دهگان را بيآراستم ، خواستم تا چنين يادگارى از من برجاى بمانَد . پس آفرين بر آن كسى باد كه پس از مرگم بر من كه گويندهء اين سخن هستم و با اين كار جوياى نام جاويد مىباشم ، آفرين كند . بدان كه گويندهاى پارسى كه ساليان زندگانى او از سد و بيست سال هم بگذشته بود ، گفت كه : هر كسى كه دشمن دادگر باشد ، همانا كه نژادش از مردمان نيست و اهريمن است .
بيمار شدن انوشيروان و آشوب بر پا زدن نوشزاد
اين داستان كه از گفتهء باستان به ياد آمد ، از نوشزاد است . چون فرزند خسرو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 270
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٧٠